چشممو باز کردم فک کردم دارم خواب می بینم هنوز، هوا روشن بود ، روبروم دریا بود، دوباره چشمامو بستم که از خواب بیام بیرون ولی دوباره هم که چشمامو باز کردم بازم دریا بود ،متوجه نمیشدم کجام، دقت می کردم، امیر بود، ما تو ماشین بودیم اینجا هم ساحل دریای بوشهر بود ،فکر کردم یادم اومد ما که دیشب شیراز بودیم پس الان اینجا چکار می کنیم؟
پرسیدم امیر ما کجاییم؟ گفت دریا، اومدیم عشقم دریا رو ببینه خستگی هاشو بده دریا ببره، لبخند زد
دیشب که دیده بود من خوابم برده توی ماشین به جای خونه رفته بود سمت بوشهر،
توی لپ تابم داشتم عکس های همون سفر بوشهر رو نگاه می کردم، چقدر بهمون خوش گذشت، مجبور شدیم بریم کلی لباس و وسایل بهداشتی بگیریم چون چیزی همراهمون نبود، دو روزم موندیم بعد برگشتیم، شب تا دیر وقت کنار ساحل می نشستیم، یادمه ازش پرسیدم اگر دریا منو با خودش ببره چکار می کنی؟
گفت نمیذارم دریا ببره تو رو
گفتم حالا فرض کن تو نبودی و دریا منو برد و تو رسیدی و دیدی دریا منو برده، چکار می کنی؟
گفت شده دریا رو خشک کنم، شده همه ی غواص ها رو بیارم پس می گیرمت ازش، گفتم مرده ی من به چه کارت میاد آخه که بخوای براش تلاش کنی؟ من که شنا تو دریا بلد نیستم، سریع غرق میشم خفه میشم تا پیدام کنی من مردم،
گفت زندت می کنم.
گفتم نکنه تو عیسی مسیحی که برگشتی؟ اگر هستی همین الان بهم بگو، زود باش، مامانت کجاست؟ واقعا تو بابا نداری؟…
کلی سر به سرش گذاشتم اونم همشو حواب می داد در نقش عیسی مسیح
به شوخی و خنده گذروندیم، همون شب موقع برگشتن به خونه ی دوست امیر،
دستمو گرفته بود بهم گفت من همه کار می کنم که تو رو از دریا پس بگیرم ولی کاش بدونی جون منی نذاری دریا ببرتت، من که عیسی نیستم زندت کنم، خودمم میمیرم باهات تمام میشیم نمی تونیم بچه درست کنیم دیگه، اشک تو چشماش بود