2777
2789
عنوان

روزهای من

| مشاهده متن کامل بحث + 89326 بازدید | 876 پست

چشممو باز کردم فک کردم دارم خواب می بینم هنوز، هوا روشن بود ، روبروم دریا بود، دوباره چشمامو بستم که از خواب بیام بیرون ولی دوباره هم که چشمامو باز کردم بازم دریا بود ،متوجه نمیشدم کجام، دقت می کردم، امیر بود، ما تو ماشین بودیم اینجا هم ساحل دریای بوشهر بود ،فکر کردم یادم اومد ما که دیشب شیراز بودیم پس الان اینجا چکار می کنیم؟

پرسیدم امیر ما کجاییم؟ گفت دریا، اومدیم عشقم دریا رو ببینه خستگی هاشو بده دریا ببره، لبخند زد


دیشب که دیده بود من خوابم برده توی ماشین به جای خونه رفته بود سمت بوشهر،



توی لپ تابم داشتم عکس های همون سفر بوشهر رو نگاه می کردم، چقدر بهمون خوش گذشت، مجبور شدیم بریم کلی لباس و وسایل بهداشتی بگیریم چون چیزی همراهمون نبود، دو روزم موندیم بعد برگشتیم، شب تا دیر وقت کنار ساحل می نشستیم، یادمه ازش پرسیدم اگر دریا منو با خودش ببره چکار می کنی؟

گفت نمیذارم دریا ببره تو رو

گفتم حالا فرض کن تو نبودی و دریا منو برد  و تو رسیدی و دیدی  دریا منو برده، چکار می کنی؟

گفت شده دریا رو خشک کنم، شده همه ی غواص ها رو بیارم پس می گیرمت ازش، گفتم مرده ی من به چه کارت میاد آخه که بخوای براش تلاش کنی؟ من که شنا تو دریا بلد نیستم، سریع غرق میشم خفه میشم تا پیدام کنی من مردم،

گفت زندت می کنم.

گفتم نکنه تو عیسی مسیحی که برگشتی؟ اگر هستی همین الان بهم بگو، زود باش، مامانت کجاست؟ واقعا تو بابا نداری؟…

کلی سر به سرش گذاشتم اونم همشو حواب می داد در نقش عیسی مسیح

به شوخی و خنده گذروندیم، همون شب موقع برگشتن به خونه ی دوست امیر،

دستمو گرفته بود بهم گفت من همه کار می کنم که تو رو از دریا پس بگیرم ولی کاش بدونی جون منی نذاری دریا ببرتت، من که عیسی نیستم زندت کنم، خودمم میمیرم باهات تمام میشیم نمی تونیم بچه درست کنیم دیگه، اشک تو چشماش بود

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

الان سرچش کردم، من حتی یه قسمت سریال ترکی هم ندیدم تا الان، این سریال داستانش چیه؟

واالا من ۵ سال پیش دیدم تا اونجایی یادمه ی دختره بود که خانوادش خیلی مشکلات داشتن و اون فعال بود خیلی دلسوز کار میکرد

و یپسر فوق پولدار عاشق اش میشه خاطره ات یهو منو یاد حسی که بینشون بود انداخت

چقدر حرص خوردم اگه بهم نرسن چی...

واقعا فکر نمیکردم گاهی میتونه داستان زندگی واقعی هم اینجوری باشه

تو عشق اول امیر بودی؟

و عشق اول همسر؟

واالا من ۵ سال پیش دیدم تا اونجایی یادمه ی دختره بود که خانوادش خیلی مشکلات داشتن و اون فعال بود خیل ...

فیلم ها هم از روی داستان های واقعیه گاهی، 

نه عشق اول هیچ کدومشون نبودم

امیرم عشق اول من نبود البته

چه خاطراتی باهم دارید خیلی سخت میشه با ادمی که این خاطراتو باهاش داشتی رو به رو بشی و عادی رفتار کنی به نظرم منطقی ترین راهو انتخاب کردی که ازش خواستی بره چون عذاب اور بود هر دفعه میدیدیش هی این خاطرات و کلی خاطرات دیگه مرور میشد 

چه خاطراتی باهم دارید خیلی سخت میشه با ادمی که این خاطراتو باهاش داشتی رو به رو بشی و عادی رفتار کنی ...

خیلی سخته گیسو جان، خیلی خاطرات مشابه این داریم

 با اون تعریفایی ک از خانوادت بخصوص داداش و زنداداشت کردی این کارو نکنی بهتره ازت سواستفاده می ...

به نام مادرم که نمی کنم، یه خونه داریم به نام منه و تقریبا هم قیمت همونه یکم بیشتر، اونو امسال انشالا میدم مادرم ساکن بشه دیگه

سلام عزیزم، من از اولین تاپیکت پیگیر هستم اما بار اولی هست که برات کامنت میزارم، نگارشت فووق العاده ...

سلام عزیزم، ممنون که کامنت گذاشتی برام، گاهی میگم کاش با یه آدم بد ازدواج کرده بودم که الان بتونم جدا بشم، ولی می بینم ممکن بود اونجا هم داغون بشم، این شرایط کلا پیچیده به هم، تنها راهش اینه که از اول اتفاق نمی افتاد حالا که اتفاق افتاده در هر شرایطی هر کدوممون تاوان های سنگینی باید بدیم و همین سختش می کنه

پس همون روز گفتین پیام دادین تو واتسپ و بعدش زنگ زد خودش..

به احوال پرسی گذشت و‌ کارهای شرکت.

بهم پیام داد هدیه رو دوسش داری؟

نوشتم دوست دارم

یکم گذشت نوشتم * دوسش دارم

نوشتم ادکلنت رو از روی میزت توی دفتر برداشتم

نوشت کار خوبی کردی، 

دوریت رو نمی تونم تحمل کنم


دوباره نوشت : * دوریشو 


نوشتم خب یکی دیگه ازش بگیر تو که انقدر دوسش داری.

-دیگه ازش نیست، خیلی گشتم، خیلی تست کردم، فقط همون یه دونه است، مراقبش باش تا برگردم♥️

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792