امروز دنبال یه فایل توی لپ تابم می گشتم، همه ی فولدرا رو می گشتم که پیداش کنم، یه سری عکس دیدم از ۷ سال پیش،
وقتی دانشگاه می رفتم برای لیسانس یه درس داشتیم که من نتونسته بودم سر کلاساش درست حاضر بشم چون تایمش با تایم کارم یکی شده بود،درس رو هم یاد نگرفته بودم، اون درس هم پیش نیاز چند تا درس اصلی ترم بعد بود، برای نمره پایانی باید یه امتحان می دادیم و یه پروژه،
من یه قسمت از پروژه رو با سختی انجام داده بودم و اون روز می خواستم به استاد نشونش بدم، یه نگاه کرد و خیلی تحقیرآمیز گفت که همین الان برو حذفش کن درس رو ، چیزی که بلد نیستی،خیلی ناراحت شدم، خیلی زیاد، بقیه کلاس رو نشسته بودم کنار پنجره به آدم های توی حیاط نگاه می کردم.
کلاسمون حدود ساعت ۶ تمام شد، بعدش باید می رفتم سر کارم، مسیر دانشکده تا سر کارم رو فقط گریه کردم ، نیم ساعت بود اون مسیر و همشو اشک ریختم، خیلی حالم بد بود، استاده خیلی بد باهام صحبت کرده بود پیش دوستام و هم کلاسی هام،واقعا ناراحت بودم،خیلی
کارم ساعت ۱۱:۳۰ تمام شده بود، امیر اومد دنبالم،،خسته بودم، ناراحت بودم، تا سوار شدم زدم زیر گریه، چیزی نپرسید، فقط سرمو بغل کرده بود، راه افتاد، منم اشک هام تمام نمی شدن، یکم جلوتر پیاده شد غذا گرفت ، از گلوم پایین نمی رفت، به زور نوشابه چندتا لقمه به اصرار و خواهش و دلجوییش خوردم، رفت ایستاد کوچه های بالای ابیوردی ، از اونجا میشد یه قسمت زیاد از شهر رو دید، پیاده شدیم اون سیگار می کشید منم گریه می کردم،
گفتم خسته ام، این همه می دو ام برای کار و درس هیچ کدومش رو هم نمی تونم درست انجام بدم،
براش تعریف کردم که چی شده، گفت از همین ناراحتی؟ بقیه دو برابر تو سن دارن از پس یکیش هم برنمیان. نگران نباش یه راهی براش پیدا می کنیم. نمی خواد توی همه چیز زورو باشی که خسته بشی قربونت برم.
هوا سرد بود، سوار شدیم، دستمو گرفته بود تو دستش، یه موزیک یواش هم داشت پخش می شد، می خواستیم برگردیم خونه، چشمام داشت سنگین میشد، دستم که توی دستش بود خوابم برده بود،