2777
2789
عنوان

روزهای من

| مشاهده متن کامل بحث + 89326 بازدید | 876 پست
خیلی سخت، امروز تا سر حدی که میشد آرامبخش خوردم، الان انقدر موودم پایینه و رفتم تو خلسه که باور نمی ...

همه‌اش از رفتن امیره ولی خب زمان عادی میکنه همه چیو و اینکه امیدوارم تا موقعی که عادی شد باز امیر برنگرده هواییت کنه

همه‌اش از رفتن امیره ولی خب زمان عادی میکنه همه چیو و اینکه امیدوارم تا موقعی که عادی شد باز امیر بر ...

کاش می تونستم هر روز و هر شب مثل الانم باشم، الان از هر دوتاشون عصبانیم و بدم میاد، می دونم فردا اینجور نیستم ولی کاش فردا هم همین حس رو داشتم و هر روز 

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

نه خودم گفتم نمی خوام، یکم بگذره یه خونه دیگه داریم می خوام اونو بدم به مامانم

دلم میخواد این وسط بدون اینکه بگی و تو فکرش باشی

همسرت خونه رو سندی و رسمی پس بگیره ازشون و اما اجازه اسکان رو بهشون بده

دلم میخواد این وسط بدون اینکه بگی و تو فکرش باشی همسرت خونه رو سندی و رسمی پس بگیره ازشون و اما اجا ...

این کارو نمی کنه، اصلان همیشه می خواد همه با هم خوشحال و راضی باشن، الان فک می کنه با اون باغ و زمین من راضی شدم، دیگه خونه رو از آیدا پس نمیگیره

نه خودم گفتم نمی خوام، یکم بگذره یه خونه دیگه داریم می خوام اونو بدم به مامانم

 با اون تعریفایی ک از خانوادت بخصوص داداش و زنداداشت کردی این کارو نکنی بهتره ازت سواستفاده می کنند یجوری

ب جای این کار بهتره یه خونه خوب هم قیمت با خونه ای ک برا خواهرسوهرت خریده برات بخره بزنه ب اسم خودت بعد توهم ب خانوادت بگی بیان اونجا زندگی کنن

اینجور هم داداشت اینا بعدا نمی تونن ادعایی داشته باشن هم چیزی ب نام تو هس و هم اینک  پول رهنی ک دادی بهت برمیگرده 


💚اللهم عجل لولیک الفرج💚خدا یار باشد دشمن هزار باشد....همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی ...

سلام عزیزم، من از اولین تاپیکت پیگیر هستم اما بار اولی هست که برات کامنت میزارم، نگارشت فووق العاده ست

شخصیت امیر خیلی جذابه، یه عاشق واقعی که عشقش چند سال پیش یه طرفه به قاضی رفته و فرصتی نداده بهش واسه همفکری واسه راه حل خودش بریده و دوخته الان هردو گیر افتادن.... و شخصیت همسرت هم یه مرد خانواده دوست و در عین حال همسر دوست مثل اغلب شخصیت های مردِ اطرافمون

اما خودت من برداشتم اینه کاملا عاشق امیری و از طرفی نسبت به همسرت حس دوست داشتن داری این که دوسش داری چون مرد خوبیه برات، چون بابای بچته، چون اشکالی نمیبینی کم و کسری و کمبودِ پر رنگی نمیبینی و خودت رو ملزم میدونی به دوست داشتنش، چقد حس بدی هست این حس پا در هوا بودن این که یکیو میخوای که نباید بخوای و یکی دیگه تو زندگیت داری که نسبت بهش مسئولی ... کاش از امیر مسئله ای رو که میدونه و پنهان کرده رو هرجور شده بپرسی

فعلا خبری ندارم ازش دیگه کدوم روز منظورتونه؟

پس همون روز گفتین پیام دادین تو واتسپ و بعدش زنگ زد خودش..

ما را به حال خود بگذارید و بگذرید ...🤍 میگذره ولی سخت میگذره ...! کاربری دست منو و دوستمه🦋✨

امروز دنبال یه فایل توی لپ تابم می گشتم، همه ی فولدرا رو می گشتم که پیداش کنم، یه سری عکس دیدم از ۷ سال پیش،

وقتی دانشگاه می رفتم برای لیسانس یه درس داشتیم که من نتونسته بودم سر کلاساش درست حاضر بشم چون تایمش با تایم کارم یکی شده بود،درس رو هم یاد نگرفته بودم، اون درس هم پیش نیاز چند تا درس اصلی ترم بعد بود، برای نمره پایانی باید یه امتحان می دادیم و یه پروژه،

من یه قسمت از پروژه رو با سختی انجام داده بودم و اون روز می خواستم به استاد نشونش بدم، یه نگاه کرد و خیلی تحقیرآمیز گفت که همین الان برو حذفش کن درس رو ، چیزی که بلد نیستی،خیلی ناراحت شدم، خیلی زیاد، بقیه کلاس رو نشسته بودم کنار پنجره به آدم های توی حیاط نگاه می کردم.

کلاسمون حدود ساعت ۶ تمام شد، بعدش باید می رفتم سر کارم، مسیر دانشکده تا سر کارم رو فقط گریه کردم ، نیم ساعت بود اون مسیر و همشو اشک ریختم، خیلی حالم بد بود، استاده خیلی بد باهام صحبت کرده بود پیش دوستام و هم کلاسی هام،واقعا ناراحت بودم،خیلی


کارم ساعت ۱۱:۳۰ تمام شده بود، امیر اومد دنبالم،،خسته بودم، ناراحت بودم، تا سوار شدم زدم زیر گریه، چیزی نپرسید، فقط سرمو بغل کرده بود، راه افتاد، منم اشک هام تمام نمی شدن، یکم جلوتر پیاده شد غذا گرفت ، از گلوم پایین نمی رفت، به زور نوشابه چندتا لقمه به اصرار و خواهش و دلجوییش خوردم، رفت ایستاد کوچه های بالای ابیوردی ، از اونجا میشد یه قسمت زیاد از شهر رو دید، پیاده شدیم اون سیگار می کشید منم گریه می کردم،

گفتم خسته ام، این همه می دو ام برای کار و درس هیچ کدومش رو هم نمی تونم درست انجام بدم،

براش تعریف کردم که چی شده، گفت از همین ناراحتی؟ بقیه دو برابر تو سن دارن از پس یکیش هم برنمیان.  نگران نباش یه راهی براش پیدا می کنیم. نمی خواد توی همه چیز زورو باشی که خسته بشی قربونت برم.

هوا سرد بود، سوار شدیم، دستمو گرفته بود تو دستش، یه موزیک یواش هم داشت پخش می شد، می خواستیم برگردیم خونه، چشمام داشت سنگین میشد، دستم که توی دستش بود خوابم برده بود،


ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792