2777
2789
عنوان

روزهای من

| مشاهده متن کامل بحث + 89328 بازدید | 876 پست
کاش داستان زندگیت واقعیت نبود🥺 حال امیر چطور بود؟ حالا شرکت خودشو چیکار میکنه؟ چون غیر از شراکت با ...

کاش واقعا، کاش من از یه خانواده معمولی بودم یه عشق ساده داشتم و باهاش ازدواج می کردم.

یه دوس نزدیک داره که باهاش توی شرکتش کار می کنه ، فعلا که شرکت دست اونه

عزیزم رفتی شرکت بسته رو بگیری ؟؟؟

اره رفتم برداشتمش، توی تراس دفترش، پشت صندلیش همه جا نشستم به یادش، عکسم گرفتم ولی چون جای مشخصیه نمی تونم بذارم براتون😭


بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

مونا جانم 

سلام

نمیدونم این وسط اینو بگم یا نه

ولی گاهی اوقات ادم اینقدر داخل به لوپ معیوب میفته که بیرون اومدن ازش خیلی سخت میشه

و من بعنوان یه شاهد که از بیرون نگاه میکنم فقط میتونم این هینت رو بهت بدم که

حوایت به رفت و امدهات به شرکت امیر باشه...جهت گرفتن بسته و ...

چون با توجه به موضوعی که اخیرا تو شرکت خودتون بین پرسنل پیچید و مسکوت گذاشته شدن قضیه توسط اصلان

شاید زیاد مناسب نباشه رفت و امد بیشترت به اون شرکت


شاید اگر بسته هر چقدرم مهم باشه پیک ناشناس و نه پیک شرکت

کاملا ناشناس از طرف بیربط ترین فرد و اما امین امیر ...برات ارسال بشه



نمیدونم گفتم این موضوع بظاهر پیش پا افتاده رو بگم که اوضاع فعلی رو  پیچیده تر نکنه

راستی اون بسته که امیر برات گذاشت چی بود 

سلام ممنونم که اینجایی

نه مشکلی نداشت،

بسته؟😭

مادربزرگش یه دستبند داشت من توی عکسا دیده بودمش، خیلی دوسش داشتم، همون چند سال پیش گفت این یه قصه خیلی قشنگ خانوادگی داره،

مادربزرگش منو می شناخت خیلی می رفتیم پیشش،اون دستبند رو همون موقع مادربزرگش داده بود که بده به من و مونده بود پیشش، اونو گذاشته بود برام

مونا جانم  سلام نمیدونم این وسط اینو بگم یا نه ولی گاهی اوقات ادم اینقدر داخل به لوپ معیوب م ...

سلام سپاسه جان

ممنون که گفتی، به ذهنم اومد ولی یه مدل احمقی شدم این چند روزه که حس می کنن اگر بقیه هم شک کنن اصلا برام مهم نیست

سلام سپاسه جان ممنون که گفتی، به ذهنم اومد ولی یه مدل احمقی شدم این چند روزه که حس می کنن اگر بقیه ...

نه عزیزم حماقت نیست

عاشق و بدنبالش سردرگمیه


فقط حواست باشه این وسط خودت از امیر خواستی که بره!!!

بره برای چی؟؟؟

برای اینکه خدای نکرده رسوایی پیش نیاد و جفتتون نلغزین


حالا که این امر بزرگ رو خواستی که انجام بدی پس خیلی تمیز مدیریتش کن

بنظرم رفتی هم بگو خونه رو بزنه به نام همسر خودت چون اگه به نام تو بزنن خواهرشوهرت میگه چشم نداشت به نام من باشه ولی اگه بنام همسرت بزنی میفهمنن حقی که مال خودتون هست  فقط مال خود شماس والسلام ولی دلت با این کار خنک نشه از کجا معلوم بعداً باز دروغ نگه حالش بگیر 

الانم چون همزمان دوتا چالش خیلی بزرگ توی زندگیت بوجود اومده( رفتن امیر و ماجرای خونه و پول و اعتماد و اصلان..) دیگه خیلی احساس تهی شدن میکنی

که مططططمین باش میگذره این روزا

و امیدوار باش اول به خود پروردگار دوم به مدیریت خودت 

همینطور که امیر هم گفت روزهای بهتری در پیشه

در کنار اصلان و آوای نازنین

نوشتم نورجان دستبند مادربزرگش😭

عزیزم چرا خودت رو اینقدررررررررررررر اذیت میکنی چرا به حکمت خدا بیشترفکرنمیکنی که همه اینا کارخداست شرایط الانت همه چیز دست اونه ، گلم زیادداری غصه میخوری دورازجون مریض میشی ، خودت  وآینده رو بده دست خدا یکم اروم بگیر ، داری خودت روهلاک میکنی 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792