اگر سرزنشم نمی کنین، اگر قضاوتم نمی کنین، باید بگم که بیشتر از هر وقتی دلم برای امیر تنگ شده، امشب رفتم جلوی در آپارتمانش ؛
یک ساعت تو ماشین نشسته بودم گریه می کردم، دلم می خواست از خونه بیاد بیرون، نور هر ماشینی رو که از دور می دیدم منتظر بودم بیاد بره توی پارکینگ، منتظر بودم چراغ های خونش رو روشن کنه، احساس می کنم عزیزترین دارایمو از دست دادم.
عین مجنون ها رفتم جلوی شرکتش ، همه ی چراغ ها خاموش بود، نمی دونستم کحا دنبالش بگردم، کجا برم که شاید باشه، شاید ببینمش
کاش بهم زنگ می زد، کاش دروغ گفته باشه بهم نرفته باشه، کاش یه جایی پیداش کنم امشب
کجا دنبالش بگردم، کجا؟😭