مونا جان یه داستان خیلی خلاصه و کوتاه رو تعریف میکنم
من زمانیکه متاهل بودم یه نفر اومد تو زندگیم و روابط خانوادگی بسیار قوی و نزدیکی رو ایجاد کرد
طوری شده بود که همسرم بشدت بهش ایمان و اطمینان داشت
ولی اون فقط و فقط بخاطر نزدیک شدن بمن وارد این رابطه ی خانوادگی شد
دیگه طوری شده بود من وقتی تو فضای خانوادگیمون بود نفسم میگرفت اینقدر حس خیانت در خودم بوجود اومده بود
خلاصه سر یه جریانی شد که رفت که رفتتتتت برای همیشه
باور میکنی هنوزم همسرم یادش میکنه به نیکی و من همچنان عذاب وجدان دارم
اینم اشاره کنم هیییییچ ارتباط فیزیکی خاصی بینمون بوجود نیومد تو اون دوره ولی چون خودم از احساس اون ادم مطلع بودم ...عذاب می کشیدم
حالا اینو گفتم که بگم تا حدودی درک میکنم این حس دو گانه ت را ولی ببین
وقتی با خودت خلوت میکنی ...ببینی حس نزدیک بودن به امیر و دیدن هر روزه ش در درونت قویتره یا بودن کنار اصلان و دخترت و یه زندگی بظاهر اروم و بدون امیر