خیلی سعی کردم نادیده بگیرمش. ولی خیلی سخت بود نمیشد ، همش بشینی تو خونه ، خیلی واضح میگفت بمون بچه ها رو آواره نکن ، زاپاس باش ولی باش من با بقیه هم رابطم خراب بشه سمت تو نمیام دیگه ....از اینکه مسخره ی دست دوتا هرزه بشی خیلی سخته. بهت بخندن ...بخاطر بچه ها نباید میموندم ولی دوریشون اذیتم میکنه ، چون من سکوت کرده بودم و خیال دوتاشون راحت بود که بچه هاشو نگه داشته و سرشون گرم هم بود حسابی ، شما جای من بودین چکار می کردین ، هنوز کاری نکردم ، از آینده ی بچه هام میترسم