با دستان چروکیده اش و با چشمانی بسته در خانه را باز کرد بوی عطر دلنشین پوریا همه جا پیچیده بود ....
نگاهش به آشپز خانه افتاد و صدای پوریا در گوشش یاد آور شد مامان ماکارونی بزار ناهار ته دیگشم سیب زمینی باشه هاااا
مادر نگاهش را از آشپزخانه گرفت و چشمانش تلویزیون خانه را دید دوباره صدای پسر نوجوانش در گوشش زمزمه شد گلللللللللل عجب گلی زد بنازم به این تیم ...
دیگر نمی توانست سر بلند کند
کمی جلو تر رفت رو به روی اتاق پوریا روی زمین افتاد نگاهی به عکس ماشینی که روی دیوار بود انداخت و دوباره صدای پوریا اومدددد مامان اینو میخرم با هم سوار شیم بریم شمال چایی زغالی بزنیم ....
نگاهی به عکس کناری اش انداخت عکس برج ایفل فرانسه دوباره صدای پوریا اومد بزرگ شدم دست تو و آبجی میگیرم بریم فرانسه .....
چهار دست و پا شیرین بانو خودش را به تخت خواب پوریا رساند و آرام خواند به لری خواند
دی مو لالاییت کنم تا زنده باشی
دی کنیز حضرت زهرا تو باشی
مادر به خوابی عمیق رفت و یاد روز تولدت افتاد که پوریا در کنارش نشسته بود و میگفت مامان ببخشید هدیه آن خیلی ارزون و ناچیزه خیلی دوست دارم واست طلا بخرممم
حالا پوریا ۱۸ ساله در زیر خاک به آرزو هایی که برای خود و مادرش داشت فکر میکند و مادر فریاد میزند دلم میخواد بعلت کنم اما با این همه خاک چه کنم
پوریا رفت ناجوانمردانه وقتی داشت از مکانیکی که اونجا کار میکرد تا خرج کتاب های گران قیمت کنکور رو در بیاره فقط با یک تیر امید و اینده یک خانواده نابود شد
شادی روح پوریا ها صلوات
#نویسنده :آرزو
#شهید پوریا دلواری