چالششعر#
“نازنین آمد و دستی با دل ما زد و رفت”
دل خود را دل شیدا شده ای جا زد و رفت
من و مهتاب و کمی بغض در این خلوت شب
ناگهان طعنه به تاریکی یلدا زد و رفت
فکرم این بود که او عاشق و بی تاب من است
زخم هایی به دل عاشق و شیدا زد و رفت
من تمامم همه او ، حیف مرا درک نکرد
عاقبت بر همه ی بخت خودش پا زد و رفت
گفتمش آهِ لبم راوی زخم جگر است
بوسه ای بر لب من بهرِ مداوا زد و رفت
عمر من طی شده در حسرت دیدارش ، حیف
وعده ی دیدن امروز به فردا زد و رفت
درد ، شعری ز دلِ خونِ “غزل بانو” شد
آمد و خنده به اندوه غزل ها زد و رفت
غزلبانو#