اولین بار که با شوهرم رفتیم بیرون صحبت کنیم یه لیوان آبم دستم نداد،اذان شد گفت بریم مسجد،نمازو که خوندیم اومدم بیرون دیدم یه لیوان چای و یه کیک یزدی دستشه،بهم گفت :تو مسجد از اینابه شما ندادن؟گفتم نه،همه شو جلو چشمم خورد و تعارف نکرد،منم اومدم خونه گفتم من اینو نمیخواام...بابام گفت این بیچاره این چیزا رو بلد نیست،خیلی چیزای دیگه هست که مهمه.بار دوم که رفتیم حرف بزنیم یه گدا دید ما داریم صحبت میکنیم دوتا بستنی داد بهمون گفت بیاین بخورین🤐😂
الان از همه چی به خاطرم میگذره...و از پدرم ممنونم❤️
#مخاطب