در ماشین رو باز کرده، کنار صندلی من روی زمین چمباتمه زده بود، همش میگفتم خدا کنه کسی مارو نبینه. بعدازظهر تابستون بود و هوا گرم و خدا رو شکر کسی توی خیابون نبود . فکر میکردم همه توی شهر در مورد من حرف میزنند و در مورد من خیال های بدی میکنند.
باعث بیشتر ش هم همین مرد خودخواه بود! چه با ذوق نگاهم میکرد، جز هوس هیچی نبود تو چشاش.
انگار فکرم رو میخوند، وقتی به چیزی فکر میکردم بلافاصله در مورد همون موضوع صحبت میکرد، مثل اینکه سالهاست منو میشناسه، با روحیه م کاملا آشنایی داشت.
_ میدونم نگران حرف بقیه هستی، خیالت راحت در موردش با همه حرف زدم، با لیلا ، با مامان، با معصومه،نگار،افسانه بهشون گفتم تو رو من مجبور کردم زنم بشی و تو اصلا نمیخواستی باهام ازدواج کنی، سپردم به همه، کاری باهات ندارند.
گفتم مردم چی؟
_ول کن مردم رو، اونا همیشه حرفی برای زدن دارند. هر چی میخوان بگن من و تو حالا زن و شوهر هستیم و به هیچکس مربوط نیست!
چه احمقانه و خودخواهانه حرف میزد. آبروی منو برده، بعد هم چی فکر کرده تو جامعه ای که همه ی تقصیرها گردن زن میفته و مرد هیچ گناهی نداره، بگه هم بین ما چه اتفاق هایی افتاده کی باور میکنه: زنش، مادرش، خواهراش
معلومه که باور نمیکنند، تا حالا چه فکرهایی در موردم نکردند! صددرصد خود من هم بودم میگفتم زنه مقصره.
چه قد این بشر پررو تشریف داشت! حالا مادر و خواهراش به کنار، به زنش چطور اینها رو توضیح داده که من از این زنه خوشم اومد ولش نکردم به زور گرفتمش! من اگه جای زنش بودم یه ثانیه هم تحملش نمیکردم، چه برسه با زن دوم شوهرم همسایه بشم ! خیلی تعجب میکردم، شاید به خاطر پسرش تحمل میکرد، آخی چقد گناه داشت، دلم میسوخت برای خودم که ناخواسته باعث ناراحتی یکی دیگه شده بودم. خدایا این چه بلایی که داره سرم میاد، احساس تنفر میکردم از رضا...