غزلبانو #

برای هشتگ "غزلبانو" 384 مورد یافت شد.

درد یعنی کنار من باشی، فکر تو پیش دیگری باشد

دست تو در میان دستانم، در دلت یار بهتری باشد

درد یعنی کنار من باشی، عاشقانه میان آغوشت

با نگاهت به من بفهمانی ، بوسه، آغوش آخری باشد

حال من عین عصر پاییزی ، ابری و بیقرار و بغض آلود

کاش می شد که در همین دنیا، کیفر هر ستمگری باشد

عشق یک ظلم بی نهایت بود ، قلب من بیگناه و بی تقصیر

کاش بین دل من و قلبت، از همین ها برابری باشد

لحظه ی رفتنت گلویم را ، بوسه ای از غرور بخشیدی

گوئیا در گلوی من دردی ، کهنه از زخم خنجری باشد

زاده ی فصل سرد پاییزم، دختری از تبار تنهایی

فصل ها را ورق بزن شاید ، قابی از عکس دختری باشد

می نویسد غزل “غزلبانو” ، از نگاهی که خیره بر در ماند

مطمئنم که این غزل باید ، از دل غصه پروری باشد


غزلبانو#  

زمستان رفت محبوبم ، بغل کردی بهارت را؟
بغل کردی تنِ بی تاب و ناآرام یارت را؟
قرار دیدن معشوقه ات در باغی از گل بود
میان یاس ها دیدی گل روی نگارت را ؟
تنش پیراهنی از جنس گلبرگ اقاقی بود
گمانم کرده بودی خیره آن چشم خمارت را
خودم دیدم به روی چهره ی معشوقه ات یک آن
بغل وا کردی و هی تنگ تر کردی حصارت را
خودم دیدم که هی گل بوسه را چیدی ز لبهایش
به پایش ریختی از قلب خود دار و ندارت را
چه دیدی در میان چشم ها ، یک آن دلت لرزید  
کمی گفتی برایش درد تلخ انتظارت را
نمی دانم که رویش، ماه یا خورشید ، اما تو
به آخر برده بودی قصه ی شب های تارت را
نمیدانم چه گفتی لحظه ی ناب هم آغوشی
که با یک بوسه دادی دست دلبر اختیارت را
“غزلبانوی” تو حال دلش خوب است ، می دانی
میان سینه اش جا دادی عشق یادگارت را


غزلبانو#  

چیزی نگو که حال و هوامان شکستگی است
نی در گلو و نای و نوامان شکستگی است
آرام‌تر بخوان همه ی دلنوشته را
این بغض در فضای صدامان شکستنی است  
پل ها تمام، پشت سر ما خراب شد
سنگ است در مقابل و پامان شکستنی است
دیگر دعا به اوج اجابت نمی رسد
باور کجاست ، شکل خدامان شکستنی است
غافل شدیم و راه، سراسر عذاب شد
کل نمازهای قضامان شکستنی است  
آغوش و بوسه بود که تفسیر عشق شد
با نام عشق مرز حیامان شکستنی است
درد است توی بغض من و اشک های تو
حجمِ سکوتِ تلخ فضامان شکستنی است
یک شهر ، سوت و کور ، نه عابر نه رهگذر
این خانه های بی سر و سامان شکستنی است
بگذار پا به پای همین شعر بشکنیم
وقتی ردیف و قافیه هامان شکستگی است

غزلبانو#  

‎نشستم کنج ایوان ، خیره بر گلدان شب بوهام

‎تو در یاد منی دستان تو در وسعت موهام

‎شبیه خاطرات کهنه ی من با تو می پیچد

‎هزاران خم به روی جاری آرام گیسوهام

‎به من آغوش خود وا میکنی، بی انتها، آنگاه

‎و من در دشت آغوشت شبیه بره آهوهام

‎برایت بر تنم پوشیده ام پیراهنی رنگین

‎تو را تسخیر خواهم کرد با افسون و جادوهام

‎مرا می بوسی و حس میکنم انگار می لرزد

‎میان سینه دل ، یا دست و پایم یا النگوهام

‎میان وسعت آن بازوان سختِ مردانه

‎چه حسِ بی نظیری می دهد تسخیر بازوهام

‎به یک آن چشم را وا میکنم می بینمت اما

‎میان قاب عکسی مانده بر حجم هیاهوهام

‎کنارم آینه، می ترسم از دیدار من با خود

‎شکست روزگار از جای چین بر طاق ابروهام


غزلبانو#  

با اجازه استارتر عزیز 


شاعر شدن یک درد می خواهد که من دارم

یک دل بیابان گرد می خواهد که من دارم

یک حس عشق ناب می خواهد که در من هست

یا زخمی از نامرد می خواهد که من دارم

زخمی به دل ، آهی به لب ، اشکی میان چشم

از عشق دستاورد می خواهد که من دارم

شاعر شدن عین مسیری سخت و طولانی است

تابِ هوای سرد می خواهد که من دارم

در قلب شاعر باغی از گل بوته های زرد

آری به رنگ زرد می خواهد که من دارم

از یک رفیق نیمه راهی بر دلم زخم است

شاعر شدن یک درد می خواهد که من دارم



غزلبانو#  


با من قدم بزن

در ازدحام غربت این شهر سوت و کور

در این فضای ترس

حجم بدون نور

بگذار شانه هام

هم پای شانه ات

این کوچه های خلوت غم را گذر کند

بگذار ابر چشم

گاها بدون مکث

باران شود، ببارد و بی وقفه تر کند

می ترسم از سکوت

از این مرور سرد

از بغض و رنج و درد

از اینکه زندگی ، با من چه ها نکرد

با من قدم بزن

شاید کنار تو

این کوچه های خلوت غم ها به سر شود

شاید سحر شود


غزلبانو#