ﻗﻠﺒﻢ ﺑﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺗﻮ ﺗﻼﻃﻢ ﺩﺍﺭﺩ با حرف به روی ما تهاجم دارد می سوزد از عشق به تو هجرانم گویی که آسمان ترنم دارد با فاصله پیش آی که دردش نرسانند چون آتش زیر خاکستر ، هیزم دارد فرزانه تو را کشیده است پیش خودش زنهار سواد او مدرک دیپلم دارد درصورت تو دیده شود صد باری حس تو به او بوی ترحم دارد برخیز و بیا کنار عشق پیشین آن احساس من است ، با تو تفاهم دارد
چشمِ تو از کهکشانِ راهِ شیری هم سر است درجوار منزلت همسایگی را برتراست ساعتی را می نشینم در کنار خیمه ات چون که این ارزش برای سرور است صاحبی و میکِشم قد را خمیده در بَرَت چون سخن از تو شنیدم از طلا هم زرتر است پس چرا این خیمه خالی گشته از نور و وفا ساکنانش کو کجایند نوجوانش اکبر است طفل او را کشته ملعون خدا آن حرمله طفل شیش ماهه که نامش اصغر است یا حسین جانم به قربان سر بی پیکرت کار دشمن بر سرت از هرکسی هم پست تر است لعن و نفرین خدا بر دشمنان آل او یک ب یک شمر و عمر کز هر خری هم خرتر است
نوای نابِ زندگی به جانِ من دمیده ای به بوی عِطر عشق من به آسمان رسیده ای به حکم این سرای خون بخوان تو آیه ی جنون به دشت دشت این زمین چو کربلا ندیده ای به پا خیز ، قیام کن ،به ره برو نگاه کن تو قصه ی ستاره را به نیزه ها شنیده ای؟ شده بریزی بذر خون به آسمان و بر زمین به چشم دختر خودش سر پدر بریده ای؟ بتازی اش چواسب خود به خیمه و سر پدر که خانه یتیم او به خاک و خون کشیده ای؟ به جان اصغرم قسم که عمه اش فدای او به تک تک اش که دیده ام ، تو شعر خود سروده ای
چه دردی بیشتر از این که دردم را نمیدانی برایم از در و دیوار از آن خیمه نمیخوانی بگو آید که عباسم برادر جان کجایی تو حسینت این چنین تنهاست به داد من نمی آیی علی اصغر کجایی جان؟بیا طفلم به آغوشم که عمه داده جانش را برای تو ! نمی مانی؟! علی اکبرم رفته به میدان و به زیر تیغ خدایا تو نگهدار باش در این شام غریبانی دگر یک یک برادر ها زعباس و حسینم رفت ببار ای آسمان من چرا دیگر نمی باری؟ که زینب داده عباس و علی اکبر و اصغر ولی یک نخ ز معجر را نخواهد داد نمی دانی؟ در این دشت پر از خون و جگر گوشه که افتاده ندیدم من در این صحرا به جز این ذات زیبایی
کـــوچ کــردم کــه دلـم را بـه کسی نسپــارم ســـر قولـــم بمانــم کـــه بتـــو بسپــــارم عاشقـی کردمــو اینـک ، روا نیــست هنـــوز کــه دل از عــاشقیــت ز تـــو مــن بــردارم سالهـــا ساز تـو کردم بـه کمنـــدم صــد بـار رفتی و مات بمانـدم بـه تـو مــن شــک دارم آمدش دیـــو دو سـر بـر ســر راهــم اینــک ســــر او داد زدم نعــره کنــــان ســـر دادم که تو ای دیـو به چه می نازی ازین بحر حیات طعم عشق نچشیدی و ندیدی که برس فریادم حـال من آمده ام طعمــه این دیـــو شـــوم صــــادقـانه بتــو گویــم پســـر خـــردادم منو اینبــار بـــه دنــدان بگیــر کــز سخنـم کــه اگر نیســت نباشد کــه دگــر همــزادم