2794

اختلاف و دعوا در زندگی مشترک

نام ارسال کننده محرمانه می باشد 79 بازدید

سلام. من و دخترم به خاطر بحث ها و دعواهایی که همیشه با شوهرم داشتم خونه پدرم هستم توی مدت ۷ سال زندگی خیلی پیش آمده یا من خانه را ترک کردم یا شوهرم از خونه بیرونم کرده اما این بار شوهرم قرار بود بره مسافرت منم ناراحت شدم گفتم حتما میخواد بهم خیانت کنه. رفتارهاش برام حس خیانت میداد خلاصه بحث کردیم قرار بور قبل رفتن برام گوشی بخره این کارو نکرد و خواست سیم کارتم و بزاره توی گوشی قبلیم منم قهر کردم  گفتم نمیخوام  گفت چرا گفتم قول دادی گوشی میخرم اینو نمیخوام اونم گوشیمو شکوند و من رفتم تو اتاق با خودم گفتم کاری میکنم فکر کنه دیوانم زل زدم به دیوار و یک دفعه خودمو زدم اونم دید و گفت آره بزن خودتو دیوانه منم باز زدم توی سرم و گفتم تو روانیم کردی اونم گفت زنگ میزنم بابات بیاد من دست گذاشتم روی گردنم خودمو میکشم اگه بهشون زنگ زدی بعدش هر چی دم دستش بود پرت کرد و شکوند دخترم وحشت کرده بود توی هال که به خودم اومدم رفتم بغلش کردم تا آروم بشه ولی دیگه شوهرم گفت از خونم برید بیرون قبل که همه وسایل رو خرد کنم کلیدها رو ازم گرفت و من و بچه اومدیم خونه بابام بعد به خانوادم گفت من دیگه دخترتون رو نمیخوام بعد از چند روز همش میگفت منو فراموش کن منم گفتم باشه دیگه نمیخوامت خودت خواستی اونم تمام لباسهای من و دخترم و ریخت توی گونی فرستاد خلاصه بعد از اون قضیه باز پشیمون شد و بابامو راضی کرد برگشتم ولی همین که رفتم گفت خونه خواهرت حق نداری بری عروسی حق نداری بری منم ناراحت شدم ازم رابطه خواست گفتم پس واسه این منو آوردی گفت اگه این فکرو میکنی برگرد خونه بابات منم هیچی نگفتم تا روز آخر که بهم گفت میخوام باهات باشم گفتم باشه ولی من نمیخوام اونم عصبانی شد فرداش گفتم بریم پیش حاج آقا ببینیم طلاق صورت گرفته یا نه چون همیشه لفظ طلاق توی دهنشه بعد از برگشت خواهرم میگفت فعلا از خونش بیا بیرون شاید به هم نامحرمید و این حرفها کلا خواهرم سه روز قبلش هم بهم گفت چرا شوهرت با شوهرم سلام نکرده منم به شوهرم گفتم اونم گفت حالا که به خاطر اونا باهم بدحرف میزنی حق نداری بری اونجا بعدش من به حرف خواهرم از خونش اومدم بیرون که مثلا تکلیف طلاق مشخص بشه . چون بار دوم خودم اومده بودم بیرون شوهرم گفت دیگه حق برگشت نداری ولی من نمیخواستم برنگردم خب من خیلی وقتها پیش میاد از شوهرم متنفر میشم حتی وقتی باهام خوبه . 

خلاصه بعد از دوماه چون دیگه امیدی به زندگیم نداشتم و از شوهرم متنفر بودم رفتم مهریه و نفقه ام و گذاشتم اجرا کلا شوهرم تند خوئه خواهرش هم خیلی راجب من بهش دروغ گفته بود من تو این مدت همش میگفتم بروو از زندگیم نمیخوامت و کلا بلاکش کردم یه وقتهایی به بهونه دخترم بهم اس میداد که میخوام بیام دنبالش من جوابشو نمیدادم چون میخواستم طلاق بگیرم ولی الان آروم شدم نگاه که میکنم عاشق شوهرمم دوستش دارم من یه بار به شوهرم خیانت کردم و به یک مردی گفتم از بچگی عاشقت بودم نمیتونم فراموشت کنم اون موقع شوهرمو دوست نداشتم توی عروسی همون پسره کلی به خودم رسیدم شوهرم شک کرد چون بعد از عروسی بهش گفتم دوستت ندارم باید طلاق بگیریم ولی بعدش رفتیم مشاوره ولی هیچ وقت اون زمانو و از یاد نمیبره نمیدونه من کسی و دوست داشتم فقط شک کرده تقریبا مطمئنه ولی من انکار کردم . همیشه وقتی دعوامون میشد من خودارضایی میکردم تا به شوهرم نیاز پیدا نکنم شاید ماهی یک بار یا کم تر باهم بودیم اما ۷ ماه قبل به خودم اومدم و دیگه این کار رو نکردم و با خوندن قرآن عاشق شوهرم شدم ولی به شوهرم گفتم الان دوستت دارم ۶ ماهه میدونم دوستت دارم چیزی نگفت ولی بعدش به مادرم با گریه گفته بود این همه سال دوستم نداشته تازه ۶ ماهه دوستم داره چرا آخه منم بهش گفتم اون موقع تو هر بار ازم میپرسیدی عاشقمی میگفتم نه ولی دوستت دارم ولی حالا عاشقت شدم از دلش در آوردم گفت خیلی حالم گرفته شده.

اما الان که دادخواست دادم گفت اگه میخوای با من زندگی کنی شکایتت رو پس بگیر گفتم باشه گفت باید هر چی میگم بگی چشم گفت خونه خواهرت و نمیری خونه مادرت کم میری منم گفتم باشه ولی میدونم بعدش از حرفت کوتاه میای گفت خودت پس من و میشناسی گفتم باشه نمیرم ولی کلا خیلی بددهنه توهین وحشتناک میکنه خیلی گیر میده حتی به نماز عبادتم همیشه میگه تو نمیفهمی تو احمقی منم خیلی وقتها سکوت میکنم تا دیگه حرف نزنه سر یه موضوع کوچیک یک ساعت حرف میزنه میگه بیا حرف بزنیم دیگه مخم و میخوره آخرش یا ساکت میشه یا من از کوره در میرم و باعث میشه دعوام کنه و جنگ بشه . توی خانواده ای بزرگ شده که پدرش به مادرش ظلم کرده همیشه از خونه بیرونشون کرده و الان مادرش فقط سکوت سکوت شده هیچ حرفی نمیزنه تا پدر شوهرم ساکت بشه پدرشوهرم در حق مادرشوهرم خیلی بده الان خودم راضی شدم برگردم خونه ولی خواهرها و بابام میگن تا چیزی به نامت نکنه حق نداری بری بهش گفتم خونه بزن به نامم قبول نکرد میدونم هم قبول نمیکنه حاضره طلاق بگیرم اما چیزی به نامم نکنه میگه اگه بزنم به نامت ولم میکنی تو دنبال پولی منم گفتم توی سند بزنیم اگه خواستم طلاق بگیرم مالت بهت برگرده یا به تعهد شورای حل اختلاف و مشاوره خانواده. من این که نرم خونه خواهرم مشکلی ندارم چون قبلا هم بهم ۸ ماه اجازه نداد بعدش گذاشت برم ولی خواهرم میگه حق نداره زور بگه 


اطلاعات تکمیلی

سن ۲۶ جنسیت زن شغل خانه دار وضعیت تاهل متاهل
پاسخ مشاور

مشاور ازدواج

سلام دوست عزیز

ممنون که ما رو انتخاب کردید. مشکلاتی که عنوان کردید هر کدوم نیاز به چندین جلسه درمان و مشاوره داره. اینکه مشخصات فردی هر دوتون چیه، کیفیت ازدواجتون به چه شکله، رضایت زناشوییتون چجور بوده اول و الان در چه سطحیه، اوضاع دخترتون از لحاظ شیوه های فرزندپروری و روحیه خودش به چه صورته که واقعا بررسی این مسایل به صورت مجازی و غیرحضوری نمیتونه انجام بشه.

شما و همسرتون شیوه های ارتباط موثر رو نمیدونید و به همین دلیل مدام سر هر موضوعی دعوا میکنید و بدتر از اون از مکانیسم معیوب قهر کردن و بیرون کردن یا بیرون رفتن از خونه استفاده میکنید. از طرفی خانواده هارو درگیر مسایل کردید و حرف دیگران روی رابطتتون داره تاثیر میذاره.

به عنوان ابتدایی ترین کار حتما در محیطی آروم به طوری که گوینده و شنونده ی خوبی باشید همدیگرو قضاوت نکنید، پیش داوری نکنید، ذهن خوانی نکنید، با همدیگه صحبت کنید و ببینید اصلا از زندگی چی میخواید، چه خواسته و توقعات معقولی از هم دارید. قرار نیست الان یه خواسته ی غیرمعقول رو بپذیرید و بعد از یه مدت همون پذیرش عامل دعواهای جدید باشه.

حتما به یک زوج درمانگر یا خانواده درمانگر مراجعه کنید تا مشکلاتتون به صورت کامل بررسی و ریشه یابی بشه.

موفق باشید.

تجربه شما

اولین نفری باشید که نظر میدهید