سلام دو سال پیش توسط پدرم مورد خشونت قرار گرفتم،اون روزی که این اتفاق افتاد،با پسری دوست بودم،باهم قرار داشتیم،مامانم میدونست این جریان رو،،ولی پدرم خبر نداشت و نداره،,صبح ساعت ۸ بود فکر کنم،من داشتم میومدم بیرون،پدرم گفت کجا میری این موقع و اینها،منم گفتم میرم بیرون،یهو عصبانی شد که من باید بدونم کجا میری،کی برمیگردی،منم از دهنم پرید که ساعت دوازده برمیگردم که فقط برم،من رفتم و چون محل قرارمون دور بود دو ساعت دیرتر رسیدم،ساعت دو بعد از ظهر ،ودر این مدت مدام به من زنگ زدن که کی میای،منم میگفتم تو راهم،وقتی رسیدم،در خونه رو باز کردم،دیدم بابام با کمربند منتظرم نشسته تا اومدم تو،حمله کرد سمت من،داداش و مادرم جلوشو گرفتن،ولی ضربه هاش به کمرم خورد و تا چند روز نمیتونستم از درد بخوابم،از اون زمان ایشون سر هر موضوعی به سمت من حمله میکنه که منو بزنه،حتی یه دفعه دیگه که من با دوست پسرم بیرون بودم،زنگ زد و تهدیدم کرد گفت یادته اون روز باهات چیکار کردم،اگه تا ۸ نیای،دوباره تکرار میشه،،دیگه من از ناچاری بازیشون کات کردم،خیلی خسته ام تو این سن،مدام رفت و امدم چک میشه،حتی یه رنگ مو میخوام بخرم،میگه کجا میری،کی میای،به این سن رسیدم،جرئت ندارم با هیچ پسری دوست شم،یا حتی پارتی برم،احساس میکنم منو باور ندارن،حتی سرکار برمیگردم میاد دنبالم بااینکه سرکارم یه کوچه با خونه فاصله داره،واقعا آرامش ندارم،یه مدت دچار افکار وسواسی خودکشی شده بودم،تراپیستم خیلی باهام صحبت کرد ولی واقعا خسته شدم از دستش،حتی وقتی کاری بهم نداره،با صدای راه رفتنش تو خونه اضطراب میگیرم،،میخوام مستقل شم جدا زندگی کنم،ولی میدونم نمیزاره و بازم میاد سراغم،ادم بدی نیستا ولی عصبانی میشه کنترل نداره رو عصبانیش،و اون لحظه هرچی نزدیک باشه میخواد پرت کنه سمتت
تجربه شما
اولین نفری باشید که نظر میدهید