ی دختر ۱ ساله دارم شوهرم بشدت ادم بیخیال و خونسردیه تو زندگی بی خیالیش پدرمو در اورده میره سرکار میره با دوستان بیرون تایم خابش میاد خونه فقد
هچ مسئولیتی قبول نمیکنه چندین بار خیانت کرده
ب حرف مادرش هم هست اگ بگه شبه میگه شبه بگه روزه ام روزه براش
ب چراغ خونه خورد و خوراک ما گیر میدن
پسرش در حالت عادی زندگی و بچشو گردن نمیگیره اینم هی میگه پسر فلانی دزده هیچی زنش نمیگه تو ناشکری
عروس فلانی انقد سالی تا سالی خرید نمیکنه پسنداز میکنن بچه فلانی شیرخشکی نیس
و هزارتا گیر دیگه فکر طلاق چند روزیه افتاده ب سرم دیگ نمیتونم ادامه بدم اینطور مشاوره ام نمیاد شوهرم خسته شدم انقد دخالت کردن تو زندگیم
انقد فامیل حسود داریم که آشکارا جلوی خودم میگن زندگیت عالیههه فلانی کاش ما ام اینطور بودیم و حسرت زندگیمو میخورن ادمی نیستم ب روشون بیارم بدبختیامو ولی انتظار انقد حسادتم ندارم
اختلاف سنی خودم و شوهرم ۱۰ ساله هچ ذوقی برا سالگرد و تولد و ... نداره تو اولین رویداد هامون همیشه خاطره بد برام میذاره بهشم میگم میگه از ما گذشته من ۲۰ سالمه هنوز
دوستا و خاهرمو میبینم انقد ازادانه کار میکنن کلاس میرن ب خودشون میرسن خاهر من ده سال از من بزرگتره بذارننش پیشم انگار من بزرگترم
تجربه شما
اولین نفری باشید که نظر میدهید