سلام به خانوم مجرب عزیزم ممنون از اینکه سوالات رو با حوصله تمام جواب میدین.
بنده ۵ سالی هستش ازدواج کرده ام دقیقا بعد کنکورم اونم با عقل که تمام جوانب رو سنجیدم .کم کم علاقه ایجاد شد اما هیچوقت حتی موقعی که علاقه ای نداشتم ابراز نمیکردم که بفهمن. مسکلات زیادی داشتیم درک نکردن من دعواهای زیاد بی توجهی بی محلی اولویت نبودن و .... که روان منو کم کم فرسوده کرد اما من واقعا داشتم خوب میشدم و چون زندگیم رو دوست داشتم موندم و ساختم. اما الان چند وقتی هست انگار دیگر کم اوردم خسته شدم و انگار روی دلم هزاران دلهره تلمبار شده است و زندگیم رو دوست ندارم در صورتی که از لحاظ ظاهری ظاهر زندگیم خیلی خوبه. از بخشیدن زیاد دیگه بیخیال مشکلات و حرفا شدم چون کشش ندارم دیگه انگار دیگه خوب بودن این زندگی برام مهم نیست همسرمم تلاش میکنه اما دیگه اعتماد ندارم بهش و خسته شدم در صورتی که مشکل خیلی بزرگی هم نداریم چیکار کنم مشکل از خودمه یا زندگیم خودمو درمان کنم یا زندگیمو درست کنم .
تجربه شما
اولین نفری باشید که نظر میدهید