سلام خسته نباشید بنده چند ماه دیگه ۲۱ سالم میشه خواستگار هم دارم ولی خب بعضیا با شرایط من سازگار نیستند یا بهم نمیخوریم و خب خواستگار هام پیشنهاد که میدادن چون میدونستیم بدرد هم نمیخوریم رد میکردیم ما به صورت به اصطلاح سنتی ازدواج میکنیم و خب خانواده ها هم در جریان هستند و این طور نیست که دوست باشیم و ... حالا بنده یک خواستگاری چند وقت پیش برام اومد چندین بار پیشنهاد داده بود بعد دیگه به ما گفتن یکنفر واسطه بود ما هم گفتیم بیان تا حرفامونو بزنیم دو جلسه اومدن خونه یک جلسه هم ما صحبت کردیم شرایط تقریبا خوب بود اونها تحقیقاتشون رو کردن و مثبت بود ما هم تحقیق کردیم گفتن خانواده خوبی هستن و دیشب جلسه صحبت من با پسره بود اولین جلسه حدودا یک ربع صحبت کردیم امروز مادر پسره زنگ زد گفت همه چی خوب پیش رفته ولی مهریه رو ما میخایم کم بشه پسرم گفته با این مهریه نمیتونم ۱۴ تا سکه ما هم طبق رسم و مهریه بقیه خواهر هام ک زیاد بودن گفته بودیم ۱۱۴ تا بازم گفتیم عیب نداره ۷۲ تا ولی کمتر نمیکنیم بعد چند ساعت گفتن که پسرم گفته ما نمیتونیم با این شرایط کنار بیایم و رفتن ... من پشت کنکوری هستم هدفم این بود بخونم پزشکی قبول بشم طرف بهم گفته بود پزشکی نه شغل دیگه مثل معلمی و اینا میذارم بری من داشتم از اینها کم میکردم از اهدافن میزدم نمیدونم شاید چون جو و فضا این طوره اما خب خانوادم هم منو به هر کسی نمیدن و قاطعانه ما گفتیم که دیگه نمبخایم و کوتاه نمیایم حتما صلاح ما در این امر نیست حالا نمیدونم یه حسی دارم نمیدونم چه طور کنترلش کنم درسامو من چند ماهه اصلا نخوندم کلا یادم رفته چیا بودن همش این حسو دارم که دیگه ازدواج نکنم و فعلا کلا برم درس بخونم حس میکنم شاید آدم مناسبی گیرم نیاد و نتونم به کسی اعتماد کنم دیگه ... حالا بنظرتون بهترین کار چیه؟ من اهدافمو کم نکنم برم درس بخونم به آرزوی بچگیم برسم یا اینکه اگه خواستگار اومد قبول کنم و ازدواج کنم و بلند پروازی ها و اهدافمو کوچیک تر کنم؟
تجربه شما
اولین نفری باشید که نظر میدهید