من توی یه خونواده شلوغ بدنیا اومد بچه وسطی بودم از بچگی هیچکی بهم توجه نمیکرد توی بچگی خیلی منزوی واروم بودم همه چی واسه خواهر بزرگتر و کوچیکا بود حتی از بچگی من یکی دوتا عکس بیشتر خونوادم ندارن اونم که دسته جمعی ولی به بچه یه بعد من خیلی توجه و محبت میکردن تو بچگی هیچ دوستی نداشتم توی سن کم کار میکردم وقتی بقیه بچه ها بازی میکردن پدرم بشدت عصبی بود کتک کاری میکرد خیلی درس خوندنو دوست داشتم و زرنگ بودم ولی نزاشتن بیشتر از کلاس هفتم درس بخونم اینقدر گریه کردم ولی دیگه مدرسه ثبت نامم نکردن یادمه چندین سال وقتی بقیه میرفتم مدرسه گریه میکردم و افسردگی داشتم هیچ وقت اجازه بیرون رفتن یاخونه دوستام رفتن نداشتم به دوست داشتم اونم بابام گفت بگو دیگه میاد کاملا تنها بودم همیشه به خودکشی فک میکردم توی سن۱۵و۱۶ یه نفر و دوست داشتم و چندباری بهش پیام دادم یبار قایمکی از خونه رفتم بیرون در حد یک ساعت فقط ببینمش بعدش خواهرم فهمید و به بابام گفت اونم در حد مرگ کنم زد جوری که چند روز نمیتونستم پاشم بعدم خواستگار زیاد داشتم ولی هیچکدوم باب میلم نبودن من دنبال یه آدم بافرهنگ بودم ولی بعد از اون داستان به اولین خواستگاری که اومد بزور منو دادن خودم قبول نداشتم ۱۲سال اختلاف سنی خونواده شوهرمم سنتی بودن برای هیچ کاری از من نظر نمیپرسیدن حتی حلقه ازدواجم تا وسایل خونه حتی تالار عروسی ام من انتخاب نکردم همه اشو خودشون گرفتن حتی لباس عروسی که من میخواستمم برام نگرفتن یه لباس کهنه و ارزون که خودشون میخواستن گرفتن من از زندگیم هیچ لذتی نبردم الان یکسال میشه از ازدواج خونه خودمم ولی هیچی از دلم نبوده و نیست هیچ اشتیاقی برای زندگی ندارم حتی از رابطه داشتن با شوهرم بیزارم بااینکه بهم محبت و توجه میکنه ولی همیشه یه غم بزرگی ته دلمه هیچی خوشحالم نمیکنه همیشه وقتی چشامو میبندم میگم میشه یه معجزه بشه زندگیم عوض بشه همیشه یه امیدکوچیکی داشتم شاید این زندگی تموم بشه بتونم به آرزوهام بریم ولی تازه متوجه شدم باردارم از وقتی فهمیدم انگاری دنیا رو سرم خراب شده حالم بده نمیدونم چیکار کنم حتی شوهرمم الان بچه نمیخواد خودم که اصلا ولی میترسم کاری کنم بیوفته نمیدونم چیکار کنم دارم دیونه میشم لطفا کمک کنید🙏🙂
تجربه شما
اولین نفری باشید که نظر میدهید