۱۰ ساله ازدواج کردم همسرم در سال دو یه بار عصبی میشه و هر چی از دهنش در میاد میگه!
من تک فرزندم . فوق لیسانس دارم. مدیر کنترل کیفیت بودم و یه دختری بود که با شخصیت بزرگ شدم و با ادب باهام رفتار شده
اوایل از این رفتار همسرم شوکه میشدمو گریه میکرد بعد میاومد اشتی میکرد و میبخشیدمش
ولی دفعه اخر جلو خانواده م این اتفاق افتاد. تولد مادرم بود و خونه ما مهمون بودن . یهو عصبی شد بهم گفت یکی بهت میزنم هم از من بخوری هم از دیوار! تو غلط کردی! تو گه خوردی!
بعد اون خانواده م از خونه مون رفتن منم باهاون رفتم
یه بچه شش ساله دارم
خانواده م همسرمو بخشیدن و به روش دیگه نیاوردن
به خاطر اسباب کشی برگشتم خونه مون
ولی جالبه سر این ماجرا اصلا گریه نکردم ! قهر هم نکردم ! شوهرم بهم گفت بیا اشتی کنیم ولی بهم دست زد
بهش گفتم ازت متنفرم. از دستات بدم میاد بهم دست نزن
از صمیم قلبم احساس میکنم دوستش ندارم
نه بغضی دارم نه حسرتی نه امیدی
گفتم اسباب کشی داشتیم و رفتیم خونه ی جدید! خونه ای که ارزومون بود یه خونه صد متری با پنجره ی قدی ویو کل اسمون . ولی خوشحال نیستم. هیچ ذوقی دیگه به اون خونه ندارم .
چند روز اسباب کشی دو سه بار به چشمش نگاهم یهو افتاد حس میکنم از نگاهش از چشماش متنفرم
برای کارهای خونه مجبورم باهاش حرف بزنم مثلا یهچالو وصل کن . ماشین لباسشویی رو بزن و … وقتی اون زیاد حرف میزنه میگم حرف نزن حوصله ت رو ندارم
تنهایی غذا میخورم و توی اتاق بچه م میخوابم
یه نفرت عمیقی توی دلم نسبت بهش دارم همش فکرم درگیر انتقامه که دلم خنک شه یعنی حس میکنم نمیتونم همینجوری راحت ببخشمش . یه عمر بخشیدمش بدتر کرد! بهتر نشد. پس باید اونم مثل من زجر بکشه.
دو تا راه به ذهنم رسیده یا سه دنگ خونه ی باباشو جلوی خانواده ش بزنه به اسم من . اینجوری جلوی خانواده ش تحقیرش میکنم که زن ذلیله و همینطور که اون اشک مادرمو در اورد منم داغ میذارم روی دل مادرش که خونه ای که توشه سه دنگش مال منه
راه دوم بگم دو ملیارد پول بهم بده
اینجوری میتونم سپرده کنم و پولشو بگیرم و خوش بگذرونم و اونم هر گهی میخواد بخوره
البته خودش میدونه کارش بد بوده گفت بریم برات یه ماشین بخرم که قیمتش یک میلیارد بود که من گفتم زمانو برگردون عقب
تورو خدا نگو روی خودت کار کن خودتو قوی کن روی مهارتت کار کن
با به بچه که بهم چسبیده و هزار تا کار توی خونه و نهار شام که باید حاضر باشه چجوری برم سر کار؟ با ماهی پونزده بیست میلیون کار کنم که اخرش بگه چرا غذات سوخته چرا فلان؟
اخه شما مشاوره ها فقط از این حرفا میزنید به راه حل نمیگید دلمون خنک شه از رنجی که میکشیم
خلاصه که یه کاری بگید که بهش بفهمونم چه دردی کشیدم فقط توی فکر انتقامم ازش دوست دارم غرورمو شکست غرورشو بشکنم حالم بهم میخوره از هر چی سر به زیر خاک تو سر بودم از هر چی اشکی که ریختم از امیدای الکی که داشتم
باید کارشو تلافی کنم
تجربه شما
اولین نفری باشید که نظر میدهید