از همون اول همه طرف شوهرم بودن یکبار خیانت کرد خانوادم منوکشون کشون بردن همراشون که معذرت خواهی و اشتی مادرشوهرم که همیشه میگه پدرت خیلی اصرار میکرد وگرنه ما نمیخواستیم بچم بدبخت شد خونه ما مشترکه یک در بینمونه سر جریاناتی در رو بست و کلید رو پرت کرد یمدت بعد دوباره بازش کرد بدون هیچ چیزی بچمو میبرن بزور میارن طرف خودم همش تحقیر میکنن منو یک روز شوهرم اصرار کردم منو ببره خونه خانوادم بعد که رفتم خونم نامرتب بود مادرشوهرم با زن دایی شوهرم اومده بودن اونجا خلاصه بماند چقدر پشت گوشی به شوهرم بدم گفتن الان شوهرم طرفشونه منم تنها بی کس اومد در زد درو که باز کردم محکم زد تو سرم مامانم هیچی نگفت نگفت تک بچمه پشتم نبود الانم شوهرم خونه مادرشوهرمه میخام همراه مامانم با خواهرشوهرم برم مامانم میگه من جایی نمیبرمت (((:
اولین مشکل اینه که شما حامی ندارید،،از یک نفر حالا دایی یا عمو یه بزرگتری کمک بگیرید تا از زندگی و به تصمیم خودتان بیرون بیایید،کاملا درکتون میکنم از یک روانشناس کمک بگیرید تا بتوانید بهترین تصمیم گیری را انجام دهید
تجربه شما
اولین نفری باشید که نظر میدهید