خواهرم باهام خیلی صمیمیه و هردو متاهلیم و من کوچیک ترم و 4ساله ازدواج کردم اون 10ساله.
چند ماهه کاراموز وکالت شده و روز درمیون کلاس داره، حالا نصف ویساش که 150تا ویس یک ساعت و نیمه برام فرستاده که من براش جزوه بنویسم(بدون پرسیدن اینکه شرایط دارم یا نه)، بعدم اومده نهار خونمون از اول شروع کرد به گفتن اینکه کی میای خونمو تمیز کنی(بااینکه من دیسک کمرم مشکل داره و تازگی فیزیوتراپیم به اخراش رسیده)، ویسهای بیشتری میخوام بفرستم ، یه هفته میام خونتون برام غذا درست کن و بالاخره شوهرت از صدقه سری من غذای تازه میخوره(بااینکه من همسرداریم و رسیدگی به خونه و غذاهام خیلی عالیه) و وقتی هم رسید خونمون من یه نهار عالی درست کرده بودم یهو گفت من سیب زمینی میخوام و گفتم خیلیی خسته م(از صبح کلی تمیزکاری کرده بودم و مرغ پاک و بسته بندی کرده بودم و برای نهار الان و شام خودمون و خواهرم که ببره خونشون هم غذا پخته بودم)و لطفا خودت درست کن یا عصر یا شب برات درست میکنم بعد لج کرد شروع کرد به توهین و تمسخر من که تو بعدا میخوای مادر بشی چه مادر خسته ای بشی تازه دوقلو هم میخوای، من کمرم درد میکنه بیا خونمو تمیز کن فوقش 2جلسه فیزیوتراپی میری بعد گفتم پولشو تو میدی؟ گفت نه از الان پولاتو جمع کن
بعد انقدرررر توهین کرد من گفتم یکم دیگه ادامه بدی از خونه م میرم بیرون، بعد گفت کلید میدم برو خونه منو تمیز کن😐😐😐
واقعا پررویی و توقع حدی داره
من همیشه برای رضای خدا براش کاری میکردم هیچ منتی ندارم بعد حرفاش ناراحت شدم بغضم نگه داشتم وسط نهار هی گفت چقد غر زدی یه غذا درست کردی پاشد با گریه و مظلوم نمایی رفت خونشون
واقعا نمیدونم چیکار کنم من سنی ندارم که بخوام دوتا زندگی رو بگردونم چجوری بهش بفهمونم مسئولیت کارای خودش گردن بگیره همش طلبکارانه میگه بیا کارام بکن اینجوریه که: بیا ویسام بنویس بیا خونم تمیز کن بیا غذا برام درست کن
انقد بهش محبتهای مختلف کردم که واقعا فرسوده و خسته شدم این توهین هاش هم حالمو بدتر کرده
شرایطش هم اینجوریه که شوهر کم حرف بی خیال داره که املاکیه و پولی درنمیازه هر 5 6ماه اجاره خونشون میدن و 10ساله ازدواج کرده زندگیشون رشد انچنان نکرده و بچه دار نشدن چون وضع مالیشون از اول بد بود
و فشار اینا و مقداری افسردگی و پدر پولدار نداشتنمون باعث شده روح و روانش داغون بشه
و رسیدگی های زیادم برای این هم هست که داداشم شهر دوره و گاهی زنگ میزنه که به خواهرمون رسیدگی کنم و حواسم باشه چون داداشم حس میکنه خواهرم افسرده شده
بابام هی میگه تو صبوری کن شرایطش بده لاغر شده مث اسکلت شده هرچی توهین کرد و توقع کرد تو هیچی نگو اندازه توان خودت انجام بده.
دینداری تو اینجا باید معلوم بشه، حج و کربلا و خمس و صدقه تو الان در رسیدگی به خواهرته فکر کن داری برا من کاری میکنی منتش سر خواهرت نذار( بااینکه من با جون و دل هرکاری کردم و منتی نذاشتم)
حرفای بابام تا حدی درسته ولی سعی نکرد در طی این اتفاق مسئولیت پذیری و احترام یاد خواهرم بده میخواد منو از موضعم پایین بیاره و رابطه مون این مدلی ترمیم کنه
در مقابل تمسخر و توهین های خواهرم واقعا خسته شدم به مامانم گفتم لطفا بیشتر خونتون دعوتش کنین دوباره اروم تربیتی غیرمستقیم برمبنای مسئولیت پذیری برای خودش و همسر و خونه ش بکنین ، چون از چرخه خونه کثیف و حال خراب خودش و درنتیجه اون،همسرش، آرامش بدست نمیاد، بچه و خونه خوب بدست نمیاد
و قرار شده مامانم اینا بيشتر حرف بزنن باهاش و خلاهای درونی روحیش پر کنن و من هم محبتم متعادل کنم
برای ارامش بیشتر روح و روان من و خواهرم چه کاری پیشنهاد میدین؟ من از نظر دینی تا چه حد وظیفه دارم؟ از نظر گذشت و بخشش و نیت پاک داشتن ؛ و اینکه چیکار کنم انقد روم فشار نباشه، واقعا من کشش دوتا زندگی ندارم و این فشار شدید باعث میشه گاهی بترکم
من حس میکردم این محبتها و کارهام خوبن، ولی نتیجه بدی دادن و موندم چون دوست دارم با درنظر گرفتن رضایت خدا کار کنم
تجربه شما
اولین نفری باشید که نظر میدهید