خب مشکل من؛ داستان از زمانی شروع شد که داداش من کنار من و نامزدم. باد شکم خالی کرد. و من از خجالت اب شدم و گفتم نکنه نامزدم فکر کنه من بودم 😑 تا اینکه به ابجیم گفتم همچین اتفاقی افتاده. و ایشونم به بنده گفت میری مدرسه مواظب باش تو باد شکم خالی نکنی. منو از اون روز استرس گرفت. که. مواظب باشم همچین اتفاقی نیوفده یعنی تا یک سال ففط سفت خودمو میگرفتم دیگه پاهام درد میومدن. نمیدونم چرا اینکار میکردم. شاید از ترس بوده
شاید بخندیدن برام اما این چند سال. خیلی سخت گذشت برام خیلی بد بود خیلی خیلی. مثلا. تو خونه راحتم اما یک جا میرم چند نفر میبینم. اینجوری میشم. از چند نفر پرسیدم گفتن مال استرسه.
تو خونه راحتممم اما تا. مهمونی جایی میرم استرس میگیرتم و باد شکم دارم
مثلا یک جا میرم باد شکم میگیرتم، خوشبختانه الان اصلا اینجوری نیستم که خودمو سفت بگیرم راحت. میشینم کنارشون ریلکس اما وقتی به باد شکم فکر میکنم استرس میگرتم و باد شکم میاد سراغمممممم مثلا همش میگم نکنه باد شکمم خالی بشه بگنن کنار ما اینمار کرد یا. اصلا بدشون بیاد از من
هیچکی به من دیگه مخل نده. دیگه بدتر میشم
رو رفتار دیگران حساسسم خیلی میگم نکنه من باد شکم رها کردم اینا اینجوری نگام میکنن
تو رو خدا کمکم کنید روشی بهم بگید بگید چکار کنم ایا من تا آخر عمرم باید اینجور باشم تو رو جان هر کیو دوست دارید روش بدید بهم 😭😭😭😭😭😭
تجربه شما
اولین نفری باشید که نظر میدهید