باسلام
من یه خانم ۴۳ ساله هستم که دارای سه فرزند پسر ۲۳ ساله دختر ۱۳ ساله و پسر۶ ساله
حدود ۲۵ساله که ازدواج کردم این مدت شوهرسابقم از نظر احساسی وخیلی چیزای دیگه ای که یک زن میخواد وانتظار داره از شوهرش انجام نمیداد حتی منو دریغ میکرد از کلمه دوستت دارم از یه هدیه ، گل وخیلی چیزای دیگه مث خساست و چیزایی که اینجا نمیشه گفت من برای زندگیم کلی مشاوره رفتم کلی تلاش کردم بااین اقا که شوهرسابقم هست طی این سال ها حرف زدم گفتم من محبت وتوجه میخوام مشاوره های زیادی رفتم گفتم که ایشون بره اما نرفت و از حدود سه سال پیش باهاشون برای آخرین بار اتمام حجت کردم گفتم که من نیازبه توجه محبت وخیلی چیزای دیگه که یک زن میخواد دارم گفت من همینی که هستم ونمیتونم تغییرکنم ومنم راهم رو ازشون جدا کردم دراین بین با یک آقا ۲۷ ساله آشنا شدم هم اون منو دوست داره هم من ایشون رو شاید شما قضاوتم کنید بگید چرا باکسی که ۱۶ سال ازت کوچیکتره عاشق شدی ابن آقا شاید سنش ازم کوچیکتر باشه اما سن واقعیش بدون شناسنامه به اندازه یه مرد ۵۰ ساله پخته وتجربه داره هرطوری که بگین امتحانش کردم وفهمیدم برای ببخشید امیال جوونیش منونمیخواد دختر ۱۳ ساله وپسر۶ ساله امم بی حدواندازه دوست داره و براشون کارهایی که پدره اصلیشون نمیکرد برای اونا انجام داد تاحدی که دختر ۱۳ ساله ام میگه ما کنارهم شادیم توروخدا به اون زندگی بابام برنگرد
من الان ۵ ماهه که طلاق رسمی گرفتم ولی نزدیک دوساله که جدا از طلاق بااون شوهرسابقم هیچ ارتباطی ندارم پسر۲۳ سالم از وقتی خبر طلاق شنید کلا دیگه بهم حدود ۳ ماه زنگ نزد البته اونم فقط منو برای منفعت آینده خودش میخواد و اینکه میگه پدرم هرطوریه باهاش زندگی کن بهم میگه توالان ۴۳ سالته وحدود ۷ سال دیگه یائسه میشی ونیاز به محبت نداری درصورتی که یک زن تازنده است همیشه نیاز به توجه ومحبت داره
پسرم ازوقتی شنید من طلاق گرفتم از شهریور تا آذرماه باهام صحبت نکرد زنگ نزدمن باون آقا بدون اینکه کسی از خانواده ام بفهمه وپسربزرگم بفهمه صیغه هم شدیم بعد عده طلاق کنارهم شادبودیم بچه هام دختر ۱۳ سالع وپسره ۶ سالم قشنگ شاد بودن آرامشی کع این ۲۵ سال از زندگی سابقم نگرفتم در این مدت کم که زیر یک سقف بااین آقا پسز۲۷ ساله گرفتم هیچ وقت نگرفتم از نظر مالی یکم شرایط مث سابق نبود ولی آرامش وخوشبختی داشتم تااینکه نتونستم از دل تنگی پسربزرگم طاقت بیارم و خودم غرورم زیرپاگذاشتم وبهش زنگ زدم ومجبورشدم برای اینکه پسرم بیاد پیشم به خودم گفتم فعلا بعد اتمام صیغه به این آقا پسر که شوهرالانم هست یعنی تاریخ صیغه بگم فعلا صبرکنیم تا پسرم سروسامان بدم وبعد عقد کنیم وقتی به ایشون گفتم یهو داغون شدند چون ما همه قول وقرارامون گذاشتیم که عقد کنیم ویک سال بعر علنی کنیم ومن زدم زیرش بخاطر پسرم
این آقا هم بخاطر من جلوی خانوادش وایساد چون واقعا خانم مجرب منو دوست داره ومنم دوستش دارم وخدایش هیچ وقت ندیدم این عشق باتموم ناملایمات واتفاقات کم بشه برای دیدن من حتی از شهرخودش میومد اینجا تا بتونه منو ببینه وبعضی وقتا شبا داخل راه آهن میخوابید تو برف بارون هرشرایطی بگین میومد و هرچی سرمایه داشت برای من وبچه هام خرج کرد
به نظرتون من چیکارکنم الان با آقایی که دوسش دارم عقد کنم یااینکه همون تصمیمی که گرفتم فعلا صبرکنم پسرم سروسامان بگیره بعد بااین آقا عقدکنم؟؟هرچند که پسرم تموم زنگ نزدنش وطرفم نیومدنش بخاطر متفعت خودش واون شوهرسابقمه ومیگه پدرم هرطوریه توباش
من از بابت طلاق هیچگونه ضربه ای نخوردم برعکس راحت شدم از زندگی که ذره ای ارزش واهمیت وجایگاه نداشتم وفقط اون آقا همه چیز بود حتی بلد نبود منه زن رو چطور احترام بزاره خانم دکتر
روانشناس، روان درمانگر و مشاور
تجربه شما
اولین نفری باشید که نظر میدهید