خسته نباشی عزیزم ولی چقد خوب میشد شوهرا خوب و مهربون و قدرشناس میبودن 😢 دقیقا الان تو اشپزخونه داشتم برا ناهار فردا غذا میپختم که بابام اینا همش بهم میگفتن شکمو یاد این افتادم یه خواستگار داشتم از این جهات خیلی فهمیده بود همکلاسیم بود میگفت باهم کار میکنیم کارای خونه رو انجام میدیم اینا یه لحظه بغض کردم چرا قبولش نکردم و الان پی زندگی خودم میبودم و پیشش ارامش داشتم کمتر مردی با این اخلاقیات خوب پیدا میشه واقعا