جواد ک باپای خودش اومد شیمی درمانی بشه ولی اونقد سرطانش پیشرفت کزده بود ک هیچ کاری نمیشد براش کرد
جلوچشم خودم فشارش افتاد بی حال شد و به شب نکشیده تموم کرد
دلم کبابه برای مهرناز ک امشب هرچقد بهش مورفین میزنیم ازدرد هی میشینه هی درازمیکشه سرشو فشارمیده به میله هاهذیون میگه
بع باباش میکه بغلم کن
باباش بابای طفلک ترازخودش ک زیرچشماش اندازع دوبند انگشت از غصه گودافتاده
عکس دخترشو اورد قبل شیمی درمانی وریختن موهاش
گف ببینش این دخترمنه بیین شکل ماهه
کفتم الانم قشنکه چشماش قشنگه
مهرنازی ک هم خجالت میکشید هم عصبانی ازکارپدرش هی به باباش اعتراض میکرد ک نکن نکن عصبامی میشم
خدایا امشب هم خستم هم ناراحت
دلم واقعا کرفته
باباش میگف فقط تودوماه این بلاسرمون اومد
بچه هاقدر سلامتیتونوبدین انقدحرص چیزای الکی نخورین