من یه کمکی دارم میاد خونمون تو مار های خونه بهم کمک میکنه،چند روز پیش دیدم تو آسموناس گفتم چی شده اینقد خوشحالی گف دخترمو عروس کردم،حالا خودش ۲۸/۲۹سالشه دخترش۱۲/۵،دخترش الان باید کلاس شیشم باشه کلاس دومه چرا؟چون کلاس اول۴بار تجدید آورد،دو سال هم بیکار بود 😂 من چون تو رودهن زندگی میکنم کمکی تو بومهن زندگی میکنه بعد امسال دخترشو به زوور یه مدرسه قبول کرد که بره کلاس دوم بشینه بعد۲ماه خواستگار براش اومد😂خواستگار پسر عمشه و۱۷سالشه هیچی دیگه این رفتن شمال(فک و فامیلاشون شمالن)دختر درسشو ول کرد رف شمال بعد بعله برون و این داستانا،مادر و دختر اومدن اینجا که برن حلقه و لباس بخرن خریدن رفتن شمال بعد چون دختر سنش کم بود نمی شد عقدش کرد،صیغه کردنش.بعد من به کمکیمون گفتم زود نبود برای ازدواج؟؟گفت نمیخواستیم فرصت و فردشو از دست بدیم چون از این پسرا دیگه نیس😂😂
دختر رو فرستاد شمال اونم تنها که بره پیش عمه و پسر عمش.بهش گفتم یکم زود نیس که وارد را…بشه؟گفت مهم نیس باید همه چیو بفهمه تازه خودشو کلی ذوق برای….داره و میخواد بفهمه همه چیو منم بیشتر چیزارو بهش گفتم که وقتی رفت همه چیزو بدونه و بلد باشه و جلو پسر عمش ضایع نشه،،دیگه رفتن شمال و دختر صیغه شد و رفت پیش عمه و پسر عمه کمکیمونم برگشت بومهن و خوشحال بود برای عروس شدن دخترش
منم تو این وضع گفتم دخالت نکنم خیلی بهتره
حالا کلا حس و نظرتون ؟؟