بچه بودم حدودا 9یا10ساله
عاشق سگا بودم
داییمم ی سگ گند داشت از این بزرگا
این سگه با من اشنا بود یعنی تنهایی میرفتم پیشش باهاش باری میکردم
ی روز از مدریه برمیگشتم خونه مادر بزرگم این سگو دیدم رفت پیشش غرش کرد سمتم مادرم گفت داییت بهش استخون دادع اونم زیر پاش چالش کرده بهتره نزدیکش نشی
اقا من گوش نکردمو یواشکی رفتم پیشش
چشمتون روز بد نبینه
چنان چنگ زد تو صورتم ک از قد خوردم زمین خون همه جارو برداشته بود
مغنه ی سفیدم قرمز شده بود
همش بهش لگد میزدم تا نخورتم
تا نجاتم دادن همش بهم حمله میکرد اما
یادم میاد قبل از اینکه خاله و داییام برسن
ی مردی