بچه ها من ۲۱ سالم بود ازدواج کردم فوق العاده مظلوم بودم مادر نداشتم نامادری داشتم کلا فکر میکردم هر کی هر چی بگه من باید بگم چشم
شما نمیدونید خانواده شوهرم چه بلاهایی سرم آوردن شوهرم چند سال نداشت من برم خونه پدرم منو به زور میبرد خونه باباش
خانوادش به من تیکه مینداخت زن خانه دار مفت خوره(من لیسانس مترجمی زبان دارم شوهرم نمیخواست برم سرکار)
مثلا شوهرم با مادر خواهرش قرئه خونگی داشت سپرده بودن به من نگن اصلا یه وضعی....
یه خواهر شوهرم کمک بهیاره با دیپلم فکر میکنه دکتر جراحه به شوهرم جلو من میگفت روز زن براش کادو نخر
کادو برای زن های شاغله همین که خرج شکمش میدی بسه
شوهرم برام لباس خریده بود مادرشوعرم میگفت همین چیز هارو میهری از زندگی عقب میفتی در حالی که شوهرم وارد کننده از چین بود همیشه در رفت آمد چین بود یعنی تا شور ت خواهراش هم میآورد
الان که زبون باز کردم نمیدونم چرا اینا لال شدن
منتظرم یه چیزی بگن جرشون بدم