چی بگم در نقطه ای از زندگیم ایستادم که درونم زخمیه ولی میگم خدایا شکرت
گاهی دلم میخواد گریه کنم بعد یه نفس نیمه عمیق میکشم میگم خدایا شکرت
به آینده ی مبهم و تلخی گذشته و اتفاق غم انگیز این روزهام فکر میکنم و وقتی ترس و غم اومد سراغم یه لبخند تلخ میزنم و آه زیر لبی میکشم و میگم خدایا شکرت
خدایا واقعا هم شکرت به خاطر تمام چیزهایی که بهم دادی و ندادی
فقط صبور بودن تو روزگاری که دو روزه خیلی سخته
من میدونم مجبورم گاهی صبوری کنم ولی تا صبوری کنم روزهای آخر جوونیم هم تموم شده
من میخواستم الان همین الان وسط آرزوم باشم
همین الان آرزومو زندگی کنم
اما عیبی نداره
من به شکرانه وجود خدا بازم صبر میکنم
شاید یه روزی آرزوم برآورده شد
شاید... نشد هم بازم شکرش
...