انقدر ازشون ناراحتم که یک هفته س قلبم سنگینه ، انقدر ناراحتم ازشون که همش ساکتم ، من وقتی زیادی ناراحتم نمیتونم راجع بهش صحبت کنم ، خانوادم جوری بهم ضربه زدن که تازه فعمیدم خیلی خیلی تنهام ، بزرگترین ضربه رو مامانم بهم زد ، همبشه همه ی ما رو به جون هم مینداخت و خودش رو به مظلومی میزد این بار هم همین کارو کرد ، هیچ وقت با من خوب نبود چون من هیچ وقت پای غیبت هاش نمینشستم ، چون نمیذاشتم پشت سر خواهرام با من حرف بزنه اما اونا گذاشتن حالا من تنها موندم و اونا با هم یه تیم تشکیل دادن ، این بار میخوام ازشون دور بشم و بپذیرم که تنها هستم ، اینا رو نوشتم که یکم قلبم آروم بشه ، به عیچ کدومشون حرفی از ناراحتیم نمیزنم چون اگر حرفی بزنم میخوان توضیح بدن و من رو مجاب کنن ، همه چیز واضح….خیلی خیلی ناراحتم
اگه ازدواج کردی بچسب به زندگیت ولی اصلا بی احترامشون نکن. پدر و مادر را هر چقدرم بد نباید دلشونا شکوند.ازشون یکم فاصله بگیر و دورتر شو منم شرایطم مثل توه.از همه خواهر برادرام بیشتر احترامشان داشتم د بیشتر از همه به من ظلم کردن.ولی من فقط گریه کردم و یه تو هم بهشون نگفتم
نه خوشبختانه همسرم کنارمه ، اما همیشه فکر میکردم خانوادم خیلی دوستمن ، همه ی حرفهام رو به خواهرام میگفتم اما چنان ضربه ای خوردم که واقعا یک هفته س که قلبم میسوزه ، و مطمئنم مامانم پشت همه ی ماجراست ، مامان بزرگم هم همین مارو با بچه هاش کرد مامانم هم از مادرش ارثبرده ، همیشه پشت سر بچه هاش پیش اون مه نیست حرف میزنه وهمه رودشمن کرده ، من جلوش وایمیستادم و میدونستم از من کمتر خوشش میاد اما این بار خیلی بد ضربه زدن … اونا نمیدونن که من ناراحتم چون انقدر خسته ام که در توانم نیست باهاشون بحثکنم ، فقط با تمام وجودم مطمئن شدم که وارد مرحله ی جدیدی از رندگیم شدم اون هم اینه که یه قدم از خانوادم فاصله بگیرم تا همه چیز روبهتر ببینم ، با اینکه سخته اما باید فراموش نکنم
منم چیزی نمیگم اما خیلی رفتارم سرد شده نمیتونم تظاهر کنم ، خیلی ناراحتم ، اصلا در توانم نیست حتی بهش ...
منم اصلا نمیتونستم کوچکترین اعتراضی کنم و دهنم قفل میشد که نکنکه دلشون بشکنه.اما شوهرم خیلی ناراحت میشد و میگفت چرا باید با تو که از همه بزرگتری اینطور رفتار کنن