از طرفی هم سه روز بود شب زود میخوابید صبح بیدار میشدم میدیدم رفته پذیرایی میپرسیدم میگف گرمم شده درحالیکه قبلاً اینطور نبود دراز میکشید کنارم بغل میکرد تا بیدار شم منم انگار همین باعث شده بود بهونه گیر شم اومدم اتاق یکم گذشت اومد گفت پاشو صبحونه بخور با لحن بد ها گفتم نمیخورم بزور کشید سر سفره چای ریخت گفتم نمیخورم به خاطر فحش هاش دلم به. دلم نبود اصن شروع کرد داد زدن که آره من همه جام درد میکنه ادا های تورو در نمیارم مگه بقیه هم مثل توان؟و این حرفا گریم گرفت فقط پاشدم اومدم اتاق موند سر ظهر اومدگف گشنمه بیا یه چی درست کن بخوریم گفتم خودت برو بخور باز رفت گذاشت جلوش عین گاو
عصر شد اومد اتاق گف پاشو برو بیرون من بخوابم عوض عذر خواهی و درک شرایطم این برخوردش بود رفتم لباس پوشیدم برم خونه بابام اومد غلط کردن ک آره ببخش و این حرفا
تو این هفت سال هم هر بار با یاد آوری نزدیکم شده از در میومد با بچه مشغول میشد چند بار خودم پیشقدم شدم بعد با شوخی یادآوری میکردم بعد ها دیگ قهر میکردم یادش میوفتاد که آره مثلاً تحویل نگرفتم خسته شدم از یادآوری خودم از گدایی محبت همشم حق به جانبه که آره من کارم درسته تاحدی عصبیم که هیچی دیگ برام مهم نیس نمیذاره برم از یکطرف هم اینطوریه موندم چه کنم