سلام من یه دختر 13 ساله بودم که توی تهران زندگی میکردم و درس میخوندم که یه روز رفتم خونه دوستم با کوچه همسایه بودیم که اونجا توی راه یه پسر از کنارم توی خیابون رد شد من نفهمیدم که به قل خودش عاشقم شد بعد چند روز دوستم زنگ زد بیا خاطرخواه پیدا شده برات من رفتم گفت یه پسر بچه رو میفرستا زنگ مارو میزنه سراغ تورو میگیره بعد شمارشو داد به یه بچه اورد داد به من این پسر از تبریزاومده بود خونه داییش مهمونی که منو دید و اینجوری شد..... دوستمم بهم گفت توکه مامانت بهت گوشی نمیخره از این گوشی بخاه و سیمکارتشو بشکون گوشیو مصرف کن این پسرم گفت میرم تبریز میامو گوشی میخرم هفته ها گذشتو من گوشی مامانمو کش میرفتم و حرف میزدم و منو عاشق خودش کرد بعد دوسال با مخالفت های بزرگ ترهامون بهم رسیدیم این پسر با نامادریش اومد خاستگاریم و من مادر خودشو ندیدم این مادرشوهرم خیلی بده از تهران اومد تبریز جای غریب شوهرم سرد شده بی محبت شده...
این مادر شوهرم هم طلاق گرفته و بایک پسر که سه سال از پسر خودش بزرگتره ازدواج کرده و به منو شوهرش حساسیت نشون میده و به من میگه ارایش نکن و مانتو بلند بپوشو با شوهرم روبرو نشین و کلن خیلی زیاد حساسه
من هر کاری میکنم و هرچی میگمو به کل طایفه میگه همشم عین کلفت خونش کار میکنم غر میرنه همیشه البته منو شوهرم توی مرغداری کار میکنیم و من اشپزی میکنم برای کارگرا شوهرمم کار میکنه من بچه تهران و اورده عین کلفت کار میکنم این مادرشوهرمم نه عروسیم اومده نه خاستگاریم اومده هیچکاری برام نکرده و اصلن خیلی دلم میخاد طلاق بگیرمو برم ولی یه پسر بچه دارم یکسالو نیمشه
ولی مادر پدر منم بعداز ازدواج من جدا شدن مامانم کارمیکنه با ماشین سرویس مدرسه میبره و...
بابامم مریضه
خسته شدم از زندگیم دلم میخاد خودکشی بکنم برام دعا کنین زندگیم مثله سابق بشه😭😭😭😭😭😭