یه بار اعصابم خیلی خورد بود خیلی هم ناراحت بودم سوار اتوبوس شدم روز جمعه بود داشتم گریه میکردم فقط سه نفر بودیم خیابونا هم خیلی خلوت بود راننده خیلی تند میرفت یه دفعه خیلی محکم افتادیم تو دست انداز خانمایی که روبروم نشسته بودن یکیشون افتاد تو بغل من یکیشونم افتاد وسط اتوبوس پاهاش رفت بالا کیفش خورد کمر اون خانمی که تو بغل من بود راننده برگشت مارو نگاه کرد شروع کرد خندیدن هی میگفت ببخشید باز میخندید قشنگ له شده بودیم ولی ماهم شروع کردیم خندیدن مگه بند میومد خنده مون الانم یاد اون صحنه میوفتم خندم میگیره نمی دونم چرا