سلام
دلم پر بود خواستم بنویسم خواستم بدونم یکی میخونه نوشتمو که یکم دلم اروم بشه اومدم اینجا
سه ساله ازدواج کردم از بعد ازدواجم ورق زندگی پدر مادرم برگشت ،پدر و مادر خوبین عاشقشونم بخدا قسم که حاظرم بمیرم ولی خار تو دستشون نره ،یه داداش کوچیک تر دارم ولی الان اونو با قبل خودم مقایسه میکنم دلم میگیره اخه الان خدا رو شکر اوضاعشون خوب شده
از بس پیش پدر مادرم ازشون تشکر کردم اینقدر که انگار خوب بودم براشون انگار دیگه عادی شده تو جمعا هر کی میپرسه دختر بیشتر دوس داری یا پسر زبانن میگن جفتشوون زندگی ما هستن ولی همش جز برنامشون برای برداردم خونه بخرن برای برادرم ماشین بخرن همیشه تند تند لباس میگیرن تند تند پول میدن حالا زمانی که من هم سن برادرم بودم باید اینقدر بابت تک تکشون انتظار میکشیدم که....
برادرم الان ۱۴ سالشه
من ۲۴
منو انگاری نمیبینن اصلا
انگار فقط من هستم که کاری دارن براشون انجام بدم
اگه فقط یه کلمه بگم زندگی سخته میگن خودت شوهرتو انتخاب کردی میخواستی ازدواج نکنی الان بهت خوش میگذشت ینی چون دیگه دست یکی دیگم نباید منو ببینن
اصلا من حق دارم ؟
تازه شوهرم ادمیه که حاظره نخوره ولی تمام انتظاراتمو برام فراهم کنه ولی زندگی سخته ادم کم میاره
ینی واقعا من ادم پر انتظاریم یا حق دارم ناراحت باشم