فریادهایی که رها نشد
اشکهایی که جلوش رو گرفته شد
لبخندهای دروغین
نگاه هایی که کسی حرفش رو نخوند
دردودل هایی که تو دل دفن شد
نفس های عمیقی که برای قورت دادن بغض کشیده شد
دم و بازدم
دم و بازدم
دم و بازدم
به تعداد کلمه هایی که نشد بگیم ،میشه راه رفت..
تنها قدم زد..
گاهی حتی صدای خنده دیگران هم آزار دهندست
که چرا این سکوت و میشکنین
حداقل سکوت و از من نگیرین
بعدش گیج و گنگ میشی،میبینی لبهای دیگران تکون میخوره ولی انقدر حرفای نگفته تو ذهنت هیاهو میکنن،زمزمه میکنن،که حرفای دیگران و نمیشنوی..
نه افسرده ای
نه شادی
نه غمگینی
نه عصبانی
نه ارومی
نه بیتابی
انگار خودت شدی سکوت.......