یک شب ب خود می آیی رخت تمام بیخیالیهای چندسال در می آوری در پوسته ی گذشته ات میخزی
و روی بالشت قدیمی ات میگریی همچون کودکی ک مادرش را ازدست داده
.....
شبی نزدیک اوهم ب خود خواهد امد رخت خوشبختی را ازتن جدا میکند و درون اغوش تو در گذشته فرو میرود انجاست ک سخت دلتنگت میشود و وجودش سخت تورا صدا میزند
انجایی ک تمنای وجودش را داری درست در تاریکی اورا گم میکنی کسیک دلش را شکستی تا ب ب رخت خوشبختیت برسی نگاهت ب ان ظاهر ی نقص می افتد ب خنده می افتی 😊ظاهرا همچیز مرتب است وفقط خودت میدانی چقدر اشتباه کردی ک دستش را رها کردی
.....