امشب با همسرم رفتیم بیرون ، بچم رو گذاشتیم خونه مادرشوهر ، البته هم خودش اصرار کرد ببریم پیشش هم بچم
منم فرصت رو غنیمت شمردم و با شوهرم رفتیم ی چیزی بخوریم برگشتنی رفتیم بچه رو برداریم مادرش پرسید کجا بودید از بیرون اومدید؟ شوهرم گفت آره رفتیم ی چی خوردیم ی دوری زدیم برگشت گفت خب منم میبردید منو بابات نبرده بیرون
البته بگم بعد از ماه ها رفتیم ی دور زدیم ، هرجا میریم مادرش باید حتما باشه ، مهمونی ، پارک و....
و روزا خودش استخر میره ، پیاده روی ، با جاری هاش خرید و... و منم اصلا حساب نمیکنه فقط هرجا بریم باید بیاد اونم
شما بودید چی میگفتید؟
شوهرم برگشته میگه کاش برده بودیم مامانو و کلی ناراحت شد از اینکه نبردیم اوشون رو..
والا ب ما شادی نیومده بعد سالها شاد شدم از دماغم دراورد