مادربزرگش و مامانش مدام پیگیر حالم هستن مدام میپرسن بچه دارم یا نه ولی من حتی یه سوال کوچیکم در مورد اون نمیپرسم طوری رفتار میکنم انگار اصلا نمیشناسم پسرشو خیلی خیلی بی تفاوت ٫واسه اولین بار چند روز پیش بخاطر محل کار همسرم تماس گرفتم ازشون درخواست داشتم با مامانش که از طریق باباش چون میدونم میتونه کار شوهرمو حل کنه همچنین نماینده هم هست کارشو درست کنه بیاد داخل تهران
محل کار شوهرم شعبه ای تو حاشیه تهران هست
هرروز باید رفتو امد کنه
دانشجو دکترا هم هست دانشجوییشم باید بره کلاس و ...
خلاصه خواستم حداقل بندازن داخل تهران و ...
مامانش اولین سوالش این بود بچه داری از زندگیت راضی هستی کلی قربون صدقه ام رفتو کلی برام دعای عاقبت ب خیری کرد
زن خیلی مغروری هست با هیچ کسی اینطوری مکالمه نمیکنه ادعای زیادی داره ولی با من اینطور صحبت کرد متوجه شدم اینها الان پشیمان هستن از دست دادن من البته شنیدم که گفته بودن عمه اش
خلاصه مامانش فورا گفت همین الان تماس میگیرم با اقای (...) که حتما برات اوکی کنه تو جون بخای از ما و ...
بعد ۱ساعت بهم زنگ زد گفت اقای (....) منتظرته باهاشون تماس بگیر
زنگ زدم بهشون بنده خدا خیلی خیلی تحویل گرفتو پیگیری هم کرده بود حکمشم گرفت که جا به جاش کنن تهران رییس شعبه همسرم کارشکنی کرد گفته بودن رو به پایان سال نیرو خوبیه نره و جایگزین نداره اگه هم جا به جایی بعداز سال جدید باشه
الان تماس گرفتم که براش توضبح بدم که پسرش ج داد
گفتم حالا فردا مجدد میزنگم
امیدوارم دیگه پسرش جواب نده
حالا شایدم ب مامانش زنگ زدم میترسم زنگ بزنم این دوباره جواب بده