هم بازی دوران بچگیام داره ازدواج میکنع(پسر یکی از اقوام خیلییی نزدیک)خیلی براش خوشحالما اما بیشتر واسه خودم ناراحتم تو دلم غمه ک هیچ کسو ندارم
یادمه ۳سال پیش این موقعه ها ب خود من ابراز علاقه کرد و ازم خواستگاری کرد برای بار دوم و بعدم یه جورایی خیلی نامحسوس زد زیرش ک مامانم موافق نیستو این حرفا.چقد دنیا نامرده چقد بی رحمه.
هر کسی همراهش و پیدا کرد و رفت
راسته ک میگن فقط کافیه طرفت بخوادت اون وقت دیگع هیچ چیز مانعش نیست
اتفاقا خانواده منم برای مهمونیش دعوتن .یعنی ب این فکر میکنه ک ی زمانی هم از من خواسته بود منتظرش باشم؟؟
یادمه ب من میگفت پول ندارم خونه ندارم منتظرم بمون🤣🤣خدا چقد من تباهم