دوست دارم در مورد احساساتم با یه نفر حرف بزنم ولی کسیو ندارم . بی نهایت ناراحتم و روزی نیست که گریه نکنم. نمیدونم این حال بد تا کی قراره همراهم باشه تحملش سخته روزی هزار بار آرزوی مرگ میکنم... اگه به خاطر مادرم نبود حتما تا حالا خودمو کشته بودم
دلیلش زندگی مزخرفمه... همشم تقصیر شوهرمه. انقد از من دور شده که اعتماد به نفسم نابود شد که چرا انقد من نخواستنیم. چرا توجهی بهم نداره.. این رفتار مسخرش از بعد زایمانم شروع شد و باعث شد افسردگی بگیرم و هی هم بدتر ادامه میده واقعا هیچی ازم نمونده
بد میشه، چند ساله ازدواج کردی خب باهاش حرف بزن حرف دلتو بهش بگو بگو من به محبت تو به توجه تو ...
نزدیک چهار. پسرم یکسال و خورده ای... کاش حرفمو میفهمید هر بار درین باره حرف زدم چرت و پرت تحویلم داده یا بحثو پیچونده یه جور دیگه دعوامون شده. اصلا قبول نداره که مشکلی از طرف اون هست