سلام خانوما من ۲۳ سالمه ی دختر نوه ماهه دارم اصلا هیچ چیزی برام جذابیت نداره هیچی خوشحالم نمیکنه حوصله تمیز کردن خونهرو ندارم اصلا بیرون نمیرم مثل خانومهای دیگه نه آرایشگاه میرم نه آنچنان به خودم میرسم خیلی حالم بده دلم برای دخترم میسوزه مامانهای دیگه رو میبیبنم هر ماه واسه بچهاشون ماهگرد میگیرن کلی از بچهاشون عکس میگیرن جشن دندونی میگیرن آتلیه میبرن من اصلا حوصله این کارهارو ندارم منی که ی روزی هر مهمونی میشد میگفتن تو نباشی اصلا خوش نمیگذره انقد که سرحال و شوخ طبع بودم همه رو میخندوندم دوستام بدون من هیچجا نمیرفتن مدام به خودم میرسیدم خوشحال بودم الان دیگه هیچی خوشحالم نمیکنه از وقتی ازدواج کردم (مردم) از بس کنایه شنیدم تیکه شنیدم دعوا دیدم از بس اذیتم کردن هیچکس تو دنیا اندازه من با این سن کم بدبختی و سختی نکشیده تو روستام غریبم هیچکسیو ندارم خواهریم ندارم مادرمم قلبش ناراحته پیشش از غصته هام چیزی نمیگم واقعا دیگه بریدم باعثو بانیش هم خانواده همسرمم بودن پول نداریم بریم شهر از اینا جدا بشم تو زندانم زندان هر روز من تیکه میشنوم حرف میشنوم شوهرم هیچ توجهای نمیکنه با مادرشوهرم داخل یک حیاطیم خرجمون جداست هر روز به دخترم حرفای بد میزنه با اینکه این خیلی کوچیکه مثلا دخترم میخنده یا دست میزنه به دخترم با خنده میگه گوه نخور همش با چک میزنه رو دستو پاش طفلی داره دندون درمیاره مدام بوس های محکم ازش میکنه یا بهش میگه سگ نگین جوابشو بدع که دادم یا به همسرت بگو که گفتم میگه از روی دوست داشتن اینجور بهش میگه حرفام زیاده تنها مادرمو دارم اونم هر یک ماه یا دوماه میومد بهم سر میزد که مادرشوهرم پیش ی نفر گفته بود پسرم بدش میاد اونا میان خونش یعنی خانواده من به گوش مادرم رسید 😔درحالی که همسرم خیلی خوشحال میشه دیگه مادرمم خیلی دیر ب دیر میاد واقعا خیلی خستم باردار که بودم خواهرشوهرام تک به تک باهام دعوا کردن سه ماهه اول بارداریم حالم خییییلی افتضاح بود مادرشوهرم میدید اما ی لیوان آب دستم نمیداد من کسیو اینجا ندارم خیلی غریبم کاش دخترم نبود خودمو راحت میکردم کاش میشد از تو گوشی حال بدمونو نشون هم میدادیم نمیتونم حالمو توصیف کنم مثل مرده متحرکم ببخشید خیلی طولانی شد 😔😔😔😔