من از روز اول نامزدی با مادرشوهرم دچار مشکل شدم. ازدواجم سنتی بود. پدرشوهرم همکار پدرم بود اونجا در مورد من شنیده بود رفته بود با بابام صحبت کرده بود که بیان خواستگاری. بابامم گفته بود خانومت با خانومم صحبت کنه برن باهم آشنا بشن تا ببینیم چی به چیه.
خلاصه اومدن خواستگاری، دیدن پسندیدن. گفت پسرم چندجا کار میکنه، همزمان هم درس میخونه. سربازی نرفته ولی سابقه بسیج داره و ازدواج کنه شهر خودش میفته و چون فوق لیسانس داره بخش اداری کار میکنه و... گفت پسرم نیاز مالی و اتکای مالی به ما نداشته از اول خودش کار کرده درس خونده.
خونه هم ما میدیم بهش. هرجایی هم به مشکل بخورن ما پشتشونیم و تنهاشون نمیزاریم. و من برای عروسم ال میکنم بل میکنم. خلاصه ما هم خدا زد پس کلمون بله دادیم. که کاش زبونم لال میشد