سلام دوستان میخام یه ماجرای فوق سمی تعریف کنم 😂بچه ها یه پسری هی بهم زنگ میزذ نمیدونم شماره مو از کجا آورده بود خلاصه منم جواب شو نمیدادم نمیخاستم باهاش حرف بزنم 😐 بهش اهمیت نمیدادم .خلاصه بهش یه فرصت دادم گفتم چه کاریه آیی اینا گفت آرایشگرم و ماشین دارم .خب گفتم ماشینت چیه؟پراید .خیلی اعتماد به نفس داشت .ازم پرسید چند سالته گفتم ۲۵.گفت چرا تا این سن مجرد موندی؟؟؟😂😂😂😂انگار مثلا ۲۵سن زیادیه گفتم خب معلومه منتظر تو بودم 😁😐😐😐کلا ازش خوشم نیومد حتی عکسشم نخواستم و بلاک کردم .بعدش با شماره های دیگه هم زنگ زد بلاک کردم .کلا ازش خوشم نیومد دیگه 😐هستین تا بقیه شو بگم؟؟؟؟؟
یخ زیر لب گفت :(چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی ؟چه فایده که کسی را دوست داشته باشی ولی نگاهش نکنی!) روزها یخ به آفتاب نگاه می کرد. خورشید و درخت می دیدند که هر روز کوچک و کوچک تر می شود. یخ لذت می برد ،ولی خورشید نگران بود. یک روز که خورشید از خواب بیدار شد تکه ی یخ را ندید. نزدیک شد. از جای یخ ،جوی کوچکی جاری شده بود. جوی کوچک مدتی که رفت، توی زمین ناپدید شد. چند روز بعد، از همان جا، یک گل زیبا به رنگ زرد، به شکل خورشید رویید.هر جایی که آفتاب می رفت، گل هم با او می چرخید و به او نگاه می کرد.گل آفتاب گردان هنوز خورشید را دوست دارد، او هنوز عاشق خورشید است. ❤️✨
یخ زیر لب گفت :(چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی ؟چه فایده که کسی را دوست داشته باشی ولی نگاهش نکنی!) روزها یخ به آفتاب نگاه می کرد. خورشید و درخت می دیدند که هر روز کوچک و کوچک تر می شود. یخ لذت می برد ،ولی خورشید نگران بود. یک روز که خورشید از خواب بیدار شد تکه ی یخ را ندید. نزدیک شد. از جای یخ ،جوی کوچکی جاری شده بود. جوی کوچک مدتی که رفت، توی زمین ناپدید شد. چند روز بعد، از همان جا، یک گل زیبا به رنگ زرد، به شکل خورشید رویید.هر جایی که آفتاب می رفت، گل هم با او می چرخید و به او نگاه می کرد.گل آفتاب گردان هنوز خورشید را دوست دارد، او هنوز عاشق خورشید است. ❤️✨
خلاصه هی فکر میکردم چطوریه قیافه اش اینا دیگه ولش کردم آخه عکس پروفایل هم نداشت تو هیچ برنامه آیی رو بیکا و اینجور برنامه ها دیروز به طور کاملا اتفاقی که تو روبیکا بودم مخاطبینم رو نگاه میکردم دیدمش .میخام عکسش رو بزارم البته اسلاید دوم