داییم (برادر نامادریم که من با خانوادشون صمیمی بودم و عین دایی دوستش داشتم البته خیلی وقت بود روابطی نداشتیم ) فوت کرد دیشب سن انچنانی ای هم نداشت من که از صبح برای خودش و بچه هاش گریه کردم ماهم یکم خونمون دوره شوهرم فردا گفت نمیتونم مرخصی بگیرم ( در حالی که چند روز پیش برای فوت پدر شوهر خاله ش مرخصی گرفت و کلی راه با مامانش رفتن شهرستان و اومدن) بعد از وقتی اومده خونه من همش درحال گریه بودم یه کلام دلداری نداد یا مثلا من با گریه تو خونه کار میکردم یه لحظه نیومد پاشه برا خودش حداقل چایی بریزه بعد الان اینجور شد که فردا ظهر از سرکار میاد گفتم حداقل خاکسپاری نمیریم بعدازظهر ختمه از سرکار اومدی بریم گفت اخه مامان بابام کار دارن (راست میگه کار دارن ولی کار انچنان سختی هم ندارن) شاید بجاش سومش رفتیم منم عصبانی شدم داد زدم همیشه من اولویت اخرتم چطور هروقت تابحال مامانت کار داشت راحت رفتی مرخصی گرفتی حالا که تعطیلی و میتونی بریم برا من ناز میای گفت حالا صبر کن ببینیم چی میشه منم گفتم خاک بر سر من که به تو اهمیت میدم تو ادم نیستی و گریه کردم
حق داشتی ولی میتونستی آرومتر بگی هرچند من خودم نمیتونم کاملا درکت میکنم کاملاااااا
نمیدونم چی بگم والا اون میگه پدر مادر واجب تره ولی خب درسته کار اونا بدون این سخت میشه ولی جوری نیست نتونن انجام بدت از طرفی مامانم زنگ زده بود گفت لازم نیست شما برای ختم حتما بیاید