دیشب ساعتای ۸ همینجوری نشسته بودم یهو نفسم گرفت سرم سنگین شد حالم خوب نبود درو پنجررو باز گزاشتم ی ده دیقه تو همین حالت بودم بعد از ده دیقه بابام به داداشم زنگ زد بیا من درمانگاهم حالم بد شده
داداشم رفت زنگ زدم بهش گفت چیزی نیست فشارش رفته بالا ی سرما خوردگیه
از دیشب تاحالا بیمارستان بودن میگفتن ی چکاب سادس
امروز بابام از در وارد شد نصف بدنش بی حس شده بود 😭 کشون کشون اومد داخل زدم زیر گریه گفتم بابا بابام چرا اینجوری راه میره
بابام عزیزم سکته کرده بوده 😭نشست گفت تو باید منو روحیه بدی نباید گریه کنی بعدا که حالم بهتر شد تعریف میکردم یهو دست راستم اصلن تکون نمیخورد سرم سنگین میشد اون لحظه فقط یاد دخترام بودم اگه من چیزیم بشه دخترام چی
گفتم چی ساعتی گفت ساعتای ۸ بود تقریبا
دقیقا همون لحظه هایی که حال منم بد شد