این ماجرا برای پنج شنبه است .
دیروز روز اول کاریم بود خیلی خسته شدم انتظار نداشتم یه شهر کتاب پر از لوازم تحریر و کتاب از مرتب کردن قفسه ها گرفته تا تمیز کردن قفسه ها و پر کردن راهنمای مشتری و خیلی کارها واقعا سخت بودش یک شیفت فکر کن 1ونیم میده .از ساعت 9تا 2ونیم .ینی هر یک ساعت تقریبا 10تومن با این حجم از کار .بیمه هم بعد 6ماه رد میکنه .مسیرهم زیاد نزدیک نیست زیاد دور هم نیست .بابام میبره و میاره .ولی اگه با اسنپ برم باید روزی 20تومن هم به اسنپ پول بدم .
خلاصه دیروز روز اولم بود و دو شیفت بودم .قرار بود جمعه ها ساعت 11بریم .هستین بگم چی شد ؟؟؟
رفتم خونه آنقدر خسته بودم وله نمازم رو هم نتونستم بخونم .خلاصه خوابیدم و ساعت ۵و نیم اینا بود به شدت قلبم درد میکرد نگو که از معدم بود خیلی افتضاح بود و تا صبح درد کشیدم ولی پدر مادرم رو بیدار نکردم .گلاب به روتون بالا آوردم و یکمی بهتر شدم .واقعا حالم بد بود .الانم بعضی وقت ها میگیره معدم نمیدونم احساس میکنم از معده ام باشه .و حال رفتن نداشتم قرار بود امروز ۱۱,اونجا باشم که دیدم نه خوب نیستم .۱زنگ زدم .درست ساعت ۱
که خالم بد بوده و اینا .واقعا هم بد بودم .
گفت فکر نکنم دیگه بتونیم همکاری کنیم .😐یکمی دیر زنگ زدی 😐😐.منم تشکر کردم و خدافظی 🥰
خوش حالم که اینطور گفت رسماً بعضی کار ها بیگاریه بیگاری میگم ها .در ازای این همه کار .
همزمان با این قضیه هم دوتا شاگردام که ازشون خبری نشد بهم زنگ میزدن بیان تا تدریس کنم،😐