دلم میخواد بمیرم ، هر روز که میگذره به بی عرضگیم بیشتر پی می برم ، داداشم منو وادار کرده چادر بپوش برو دانشگاه در حالیکه من اصلا وضعم بد نیست من از چادر متنفرم ، بعدازظهر ماشین و برداشتم خورد به دیوار هر چی فحش از دهنش دراومد گف حالا خوبه مال اون نیس بابامم تهرانه ، خستم هر روز سرزنش هر روز سرکوفت هر روز اجبار به چیزی که دوسش نداری
میخوام خودکشی کنم