چندین سال پیش بخاطرخیانت بابام سال ۹۶ مامانم میخاست جدایشه ک شدیدا بابام پشیمون شد وازاون روز کمی خطاهم نکزد سرکارمیره وتمام وقت خونس
حالا بعد ۱۰سال دوستی ک سالای اول میخاست بیاد ومن میگفتم زوده حالا ودوباره میخاد بیاد حتی حلقع هم باهم خریدیم بزرگم بود تنگ کرد حتی طلافروش 🙂💔
بابام میگ تا۳سال دیگ شوهر نمیدم
روم نمیشه باهاش حرف بزنم
مادر دوس پسزمم میگ اگ نمیتونه کاری کنه دخترخوب کم تیس
اینم خسته شده میگ منو ده سال نگهداشتی ک بگی ۳سال دزگ ازکجامعلوم بابات دوباره بگ چندسال دیگ
حالامن میگم کاش بابام ایناطلاق میگرفتن وبا مامانم بودم اونجور شاید روی حرف زدن با باباموداشتم 😪