شوهرامون همکار بودن
شوهر دوستم تو حادثه ی سانچی جونشو از دست داد
ازاونموقع داره با دوتا بچه تنها زندگی میکنه
بلحاظ مالی وضعیت خوبی داره
چند وقت پیش با آقایی آشنا شده ، میگفت خیلی هوامو داشت ، ولی یهو رفت !
ظاهرا یه شب آقاهه زنگ میزنه و میبینه ساعت ۹شبه و این خانوم تنها تو تعمیرگاه ماشینه ! ماشینشو برده بوده تعمیر
من کاملا درکش میکنم دوستمو ، دوست نداره منت کسی رو سرش باشه و از کسی طلب کمک کنه ، شخصیت مستقلی داره
میگفت خواستگارش دیگه ازونموقع رفت
دلداریش دادم و گفتم همون بهتر که بره وقتی درکی از شرایطت نداره
اتفاقا باید افتخار هم بکنه که با همچین خانم قوی و مستقلی قراره تشکیل زندگی بده
این چیزارو میشنوم ، به همین زندگیه پر از بدبختیم قانع تر میشم
به اینکه هرچند شوهرم بیماریه شدید داره و منم هم زنم هم مرد ، ولی لااقل مجبور نیستم قضاوتهای بیخود مردم رو تحمل کنم
منم ماشینو میبرم تعمیرگاه کارواش ، تمااااام کارا و مسئولیتهای زندگی رو دوشمه
ولی همین که شوهر دارم ، کسی کاری به کارم نداره
زندگی خیلی ناعادلانه و ظالمه بچه ها