بچه ها بعضیاتون گفته بودین شاید راضی میشدن باید بدونین اصلا محال بود
خب بریم سر داستان بچه ها گفتن از زبون خودم بگم ما رفتیم خونه خاله و خاله زنگ زد مامان بابام بیان اونا اومدن و مامان کلی سر و صدا کرد و ارومش کردن بابام که کلا آروم هستش و راضی شده بود اما خیلی غصه داشتن دوتاشون میگفتن بابام هر شب میرفته تو اتاق من و کلی گریه میکرده همچنین مامانم
خب اونا هم راضی شدن چون چاره ای نداشتم و میخواستن من پیششون باشم از طرفی وضع مهدی هم بهتر شده بود و قابل مقایسه با قبل نبود من و مهدی دست مامان بابام رو بوسیدم و اونا هم راضی شدن و شب به. عقد کردیم دقیقا شب اول محرم شاید براتون جالب باشه دوستی ما هم شب عاشورا بود و حتی شب قبل فرار هم بین خواب و بیداری حضرت عباس رو دیدم که بهم گفتن نترس و شما به هم میرسین یه بچه ی پسر به دنیا میارن و قول بده اسمش رو یکی از القاب من بزارین مادر اصلی من سید بوده و جدش هم امام حسین
شب بعدش عقدمون بود عقد کردیم و من هنوز باور نمیشد زن مهدی شدم هنوزم باورم نمیشه هنوزم میترسم از دستش بدم
... به خاطر اون فرار اول ضربه ی بدی خوردم و همش حس از دست دادن دارم البته الان بهتر شدم
من به خاطر مهدی جلوی کل فامیل و کل روستا وایستادم اما اون الان دست بزن داره و خیلی باهم بحث میکنیم اما از ته دل عاشق هم هستیم راستش منم کتکش میزنم😅
با عموی تسلیم در ارتباط هستم و رضا و علی هم چون خیلی باهام بد رفتاری کرد و طرف خواهرم رو گرفت ازش دلخورم هرچند پیام میده اما جوابشو ندادم از مادرم هم خبر ندارم یه بار زنگ زدم که گوشیشو قطع کرد فکر کنم پدر اصلیم هم اعتیاد رو کنار گذاشته چند تا از عکسای عقدی رو براتون میفرستم من الان ۲۰سالم شده و مهدی هم ۲۷سال مامان بابام خیلی دوستش دارن اما مامانم هنوزم مشکل اعصاب داره و خیلی بد رفتار میکنه با من گاهی اوقات واسه همین مهدی گاهی وقتا که دعوا میکنیم میگه خانوادت هیچی حسابت نمیکنن